از الجزیره تا لورمارن

روژه کیلیو و پیر لویی‏‏ری

ترجمۀ سید محمدحسین مرعشی

آلبرکامو

1913: هفتم نوامبر، در دهکدۀ سن‏پُل، در موندووی، واقع در الجزایر، نزدیک مرز تونس، چشم به جهان گشود. پدرش، لوسین کامو، در استخدام تاجری شراب فروش بود. مادرش، کاترین سنتس، دومین فرزند خانواده‏اش بود و بی‏سواد. خانوادۀ کاترین نُه فرزند داشت و پدر و مادرش هر دو الجزایری بودند. کامو نام کاترین- نام مادرش- را بر دختر خود گذاشت. این نام در رمان مرگ خوش آمده است. نام سنتس را نیز برای شخصیت پا اندازِ رمان بیگانهنام خردسالیِ مادربزرگش، کاردونا، را نیز برای شخصیت داستانی ماری برگزید.

1914: لوسین کامو، پدر آلبر، در 28 سالگی به لشکر یکم شمال افریقای ارتش فرانسه پیوست؛ در نبرد مارن [واقع در شمال فرانسه] مجروح شد و در روز یازدهم اکتبر همان سال در بیمارستان نظامی سن بریوک درگذشت. از او برای پسرش تنها یک عکس و تکه‏ای از یک خمپاره که برای بیوه‏اش فرستاده بودند به جای ماند.

1914- 1918: کاترین کامو، پس از مرگ شوهر، به الجزایر بازگشت و در شهر بلکور، در محله‏ای فقیرنشین، در کوچۀ لیون ساکن شد. ابتدا در کارخانۀ مهمات‏سازی سرگرم کار شد، سپس به خدمتگاری پرداخت.

مادربزرگش بازیگر، مستبد و بزرگ خانواده بود. لوسین، برادر ارشد آلبر، و عموهایش که یکی از آنها کارگر بشکه‎ساز بود، الهام‏بخش شخصیت‏های داستان بی‏زبانان بودند. کاترین، مانند خواهرش اتین سنتس، خوب نمی‏شنید و به سختی حرف می‏زد.

1918- 1923: در مدرسۀ ابتدایی واقع در کوچۀ اومرات یکی از آموزگارانِ آلبر به نام لویی ژرمن که مبارزی قدیمی بود به آلبر کوچک علاقه‏مند شد. او خانوادۀ آلبر را به دشواری متقاعد کرد تا پسرشان را برای شرکت در کنکور بورسهای دبیرستانی معرفی کنند. ژرمن با جدیت و بدون دریافت دستمزد آلبر را [درس خصوصی داد، و] برای ادامۀ تحصیل آماده کرد. کامو در تمام عمر با آقای ژرمن مکاتبه می‏کرد.

او در فرداری روزی که جایزۀ نوبل را دریافت کرد کتاب خطابه‏ای سوئدی را به آقای ژرمن هدیه کرد. کامو تنها دو کتاب را که در این دوره خوانده بود به خاطر می‏آورد: بچه‏های دریا اثر گابریل دولا لاندل (فریاد «به طرف دریا!» که او در نمایش‏نامۀ حکومت نظامی آورده از این رمان است) و رمان صلیبهای چوبی اثر رونالد دورژلس.

1923- 1930: کامو، پس از گرفتن بورس، در دبیرستان بوژو که در آن سوی شهر قرار داشت به صورت نیمه وقت پانسیون شد. زمانی که مسیر خانه تا دبیرستان را با تراموا طی می‏کرد منظرۀ خلیج گوچک الجزایر مسحورش می‏کرد. کامو در این مدت زندگی دوگانه‏ای داشت. روزها را با جوانان مرفه می‏گذراند که از دشواری‏های زندگی خانوادگی او چیزی نمی‏دانستند و شب به نزد خانواده‏اش بازمی‏گشت که همه عامی بودند. این دو جهان، سالی یک بار، هنگام اعطای جوایز دبیرستان با هم برخورد می‏کردند. خانوادۀ کامو، باز مانند فقرا لباس نو می‏پوشیدند، و در باغچۀ زیبای چسبیده به تئاتر، وصله‏ای ناجور بودند. کاموی جوان از این وضعیت احساس شرمساری می‏کرد.

کامو در تعطیلات تابستانی در برابر دریافت دستمزدی اندک در مغازه‏ها کار می‏کرد؛ به آموختن انگلیسی پرداخت؛ با زبان اسپانیایی آشنا شد؛ اما «تنها بود و دل به کار نمی‏داد. نتیجۀ کار مطلوب نبود». در برابر، در فوتبال که در سراسر زندگی به آن علاقه‏مند بود به موفقیتهایی رسید. در سال 1929 به عنوان دروازه‏بان به تیم جوانان دانشگاه ریسینگ الجزیره (RUA) پیوست.

1930: به دریافت دیپلم نخستین گام را به سوی ترقی را برداشت. در ماه دسامبر نخستین نشانه‏های ابتلای به بیماری سل در او نمایان شد. در بیمارستانی بستری شد. تا سال 1932 نزد عمویش آکو که قصاب بود زندگی کرد. آکو که فردی تحصیل کرده بود کتابخانه‏اش را در اختیار او گذاشت. کامو آثار نویسندگانی چون بالزاک، دوما، ژول‏ورن، و ژید را خواند.

193: دوستان دورۀ دبیرستان در این دوره آندره بلامیش و کلود دوفرمینویل بودند. او با ماکس پل‏فوشه دوست شد و استادانی چون پل ماتیو و ژان گرونیه داشت. کامو مقالۀ مرگ روح، کتاب پشت و رو، [مجموعۀ مقاله] و رمان انسان عاطفی را به گرونیه تقدیم کرد. در سال 1959 بر چاپ دوم رُمان جزایر که اثر استاد فلسفه‏اش بود مقدمه‏ای نوشت؛ اثری که تأثیری بسیار بر آثار کامو داشت. او در مجلۀ سود [جنوب] مقاله‏هایی دربارۀ برگس، ورلن، و موسیقی نوشت. رمان رنج، اثر آندره دو ریشو، را که ژان گرونیه به او داده بود با علاقه خواند.

1934: در این سال با سیمون هیه، دختر جوان، ثروتمند و زیبایی ازدواج کرد و در 1936 با تحمّل «تجربه‏های دردناک» از او جدا شد. این جدایی در مرگ روح به صورتی غیرمستقیم دیده می‏شود.

1935: در رشتۀ فلسفه لیسانس گرفت. در جنبش ضدفاشیستیِ آمستردام پله‎‏یل [که هانری باربوس و رومن رولان بنیاد گذاشته بودند] به مبارزه پرداخت. کامو زیر نفوذ ژان گرونیه، که او را رهبر آینده می‏دید، وارد حزب کمونیست شد و مسؤولیت تبلیغ در جامعۀ مسلمانان را پذیرفت. نوعی دانشگاه مردمی پدید آورد و پس از آن در 1936 خانۀ فرهنگ و تئاتر کار را ایجاد کرد. او حزب کمونیست را به جنبش آمستردام پله‏یل معرفی کرد. در آنجا ماکس پل‏فوشه، نمایندۀ جوانان سوسیالیست، را ملاقات کرد. کامو در نامه‏ای به ژان گرونیه محافظه‏کاری روشنفکرانه‏اش را نسبت به مارکسیسم و بی‏اعتمادی خود نسبت به مفهوم پیشرفت [پروگره] بیان داشت. پیوستنش به حزب احساسی تلقی شد و عزم همبستگی به خویشان تعبیر گردید.

1936: کامو پس از بازگشت از سفری به اروپای شرقی از همسرش سیمون جدا شد. در این مدت گاه تنها و گاه با جمع بود. «خانه‏ای در برابر جهان» که او مدتی در آنجا زندگی می‏کرد در رمان مرگ خاموش به تفصیل به تصویر درآمده است. در این سال چند کار دوم داشت: تدریس خصوصی، فراگیری هواشناسی، نمایش سیار همراه با گروه رادیو الجزایر، کاکو پایان‏نامۀ دورۀ عالی‏اش را نوشت: متافیزیک مسیحی و نو افلاطون گرایی. به مطالعۀ آثار اپیکتت، مالرو، شستوف، شللر، اسپینوزا و دکارت پرداخت.

1937: کامو ظاهراً براساس نامه‏ای از بلامین به فرمینویل با اتهمام کلیشه‏ایِ «تروتسکیست» از حزب کمونیست اخراج شد. واقعیت این بود که کامو به دشمنی علنی حزب کمونیست با جنبش ملی‏گرای مصالح حاج، ستارۀ شمال افریقا، که تحت‎الحمایه بود، اعتراض کرده بود. در ماه مه نخستین اثرش به نام پشت و رو که در سال 1934 تا 1937 به چاپ رسیده بود به چاپ رسید. در کار تئاتر به نمایش آثاری چون در اعماث از گورکی، زن ساکت از بن‏جانسون، پرومته در زنجیر از آشیل و دون خوان از پوشکین پرداخت. کامو هم کارگردان بود، هم هنرپیشه، و هم تنظیم‏کنندۀ نمایش. در ماه اکتبر نام جدید «تئاتر اکیپ» را برای گروه نمایش برگزید. این گروه نمایش‏نامۀ سلستین اثر فرناندو روخاس، و پس از آن در سال 1938 نمایشنامۀ بازگشت کودک هرزه‏گرد اثر آندره ژید، قایق سخت  اثر وایل‏رک و سرانجام برادران کارامازوف را با تنظیم کوپو اجرا کرد.

1938: کامو به مطالعۀ آثار اشپنگلر، سورل، نیچه، کیرکگارد (رسالۀ ناامیدی) می‏پردازد. نگارش عیش را ادامه داد و مرگ خوش را به پایان رساند. کالیگولا را برای تئاتر اکیپ، با قصد بازی در نقش اول آن، آماده کرد. معاینه‏ای پزشکی برنامه‏اش را برای دریافت رتبۀ علمی آگرژه به هم ریخت. در روزنامۀ جبهۀ خلق‏الجزایر به نام آلژه رپوبلیکن (الجزایر جمهویخواه) که پاسکال پیا آن را اداره می‏کرد به کار پرداخت. با انتشار تهوع سارتر، کامو در آلژه رپوبلیکن نقدی بر آن نوشت: «قهرمان آقای سارتر، وقتی به جای آنکه برعظمت برخی دلایل ناامید بودنش تکیه ورزد به آنچه در انسان نفرت او را برمی‏انگیزاند اصرار می‏ورزد، شاید به مفهوم واقعی اضطرابش آگاه نیست.»

1939: کامو نشریۀ ساحل‏ها [         ] را با مشارکت اُدمی‏زیو و روبلس بنا گذاشت. در ماه مارس رایش یک نویسندۀ چکسلواکی را به خود ملحق کرد. دیوار سارتر انتشار یافت. کامو در آلژه‏رپوبلیکن چنین نوشت:

یک نویسندۀ بزرگ همیشه جهان و گفتارش را همراه دارد. گفتار آقای سارتر به نیستی و در عین حال روشن‏بینی معتقد شده است.

در ماه آوریل تئاتر اکیپ نمایشنامۀ بازیگر دوره‏گرد جهان غرب اثر سینگ را به صحنه برد. در ماه مه عیش  انتشار می‏یابد، که مجموعه‏ای است از چهار رسالۀ شاعرانه که بین سال‏های 1937 و 1939 نگاشته بود. کامو در این اثر به موضوع خوشبختی پرداخته است.

در ماه ژوئن در روزنامۀ آلژه‏رپوبلیکن ده- دوازده مقاله دربارۀ بی‏نوایی در قبالیه [بیلی، قبایل] نگاشت که کیفرخواستی شدید علیه استعمارگران است: «نفرت‏آور است اگر گفته شود مردم قبایلیه با فقر خو گرفته‏اند. نفرت‏آور است اگر گفته شود این مردم همان نیازهای ما را ندارند [...] در یکی از روزها، صبح زود، در تیزی‏اوزو [        ] کودکانی ژنده‏پوش را دیدم که بر سر تصاحب محتویات یک سطل آشغال با سگها درگیر شده بودند. یکی از ساکنان محل گفت: صبحها همیشه همین‏طور است.»

تعداد بسیاری از این مقاله‏ها در کتاب درگذر روزها، رویدانگاری الجزایر چاپ شده‏اند.

در سپتامبر جنگ جهانی دوم رسماً اعلام شد. روزنامۀ آلژه‏رپوبلیکن که با سانسور مشکلات جدی داشت، در بیست‏وهشتم اکتبر تعطیل شد و به جایش لوسوار ژپوبلیکن منتشر شد که گسترۀ نشر آن الجزایر بود. انتشار این روزنامه نیز به نوبۀ خود در دهم ژانویه 1940 به حالت تعلیق درآمد. کامو کوشید با ورود به ارتش به جنگ برود، ولی به دلایل وضعیت جسمانی پذیرفته نشد.

1940: کارهای بی‏‎ثمر، کامو به اوران رفت. و پس از آن به پاریس. در آنجا پاسکال پیا او را به نوشتن در نشریۀ پاری‏سوار ترغیب کرد. در نمایشِ فیلمِ امید با آندره مالرو نویسندۀ آن دیدار کرد. روز دهم ماه مه ارتش آلمان به فرانسه یورش برد. کامو به کلرمون فران و سپس به لیون رفت؛ در حالی که همچنان برای پاری‎سوار می‏نوشت. در سوم دسامبر با فرانسین فور، از اهالی (وهران اوران) ازدواج کرد.

1941: پس از خروج از پاری‏سوار، به وهران بازگشت و در مؤسسات خصوصی به تدریس پرداخت. فرانسین نیز به عنوان معلم علی‏البدل استخدام شد. کامو در این مدت به مطالعۀ آثار تولستوی، مارک اورل، آلفرد دووینی، ساد، پیردولاریوی (روحها براساس کار لاریوی تنظیم شده است) پرداخت. در بیست‏ویکم فوریه سه‏گانۀ پوچی را به پایان برد: جستار (اسطورۀ سیسوفوس) رمان (بیگانه) نمایشنامه (گالیگولا). کامو این نمایش‏نامه را بسیار ویراست.

پ1942: بیماری سل دوباره به سراغ کامو آمد. در ماه فوریه به پانولیه رفت، نزدیک شامبون سور لینیون. از آنجا کم‏کم به سوی سنت‏اتین رفت.

رمان بیگانه را که در فاصلۀ سالهای 1939 و مه 1940 نگاشته بود منتشر کرد و از اینجا همکاری طولانی کامو با گالیمار آغاز شد. اسطورۀ سیسوفوس اندکی بعد انتشار یافت. حضور نیروهای متفقین در سواحل الجزایر در هشتم نوامبر، اجازه نداد که کامو به الجزایر برگردد. فرانسیس برای ادامۀ تدریس به الجزایر رفته بود. آنها تا زمانی که فرانسه از اشغال نجات پیدا کرد یکدیگر را ندیدند. کامو سوءتفاهم را نوشت و پاسکال پیا را در لیون ملاقات کرد. پیا او را به نهضت مقاومت وارد کرد.

1943: در ضمن اجرای نمایشنامۀ مگسها، کامو ژان‏پل سارتر و سیمون دوبوار را ملاقات کرد و با آنها دوست شد. نخستین نامه به یک دوست آلمانی را در این زما

/ 1 نظر / 46 بازدید