طرح یک مار

 

درخت،

سترگ درخت،

سایه‌ی آسمان‌ها

درهم‌شکننده‌ی مقاومت،

شجره‌ی درختان،

که در رگه‌های مرمرین،

شیره‌های گوار را دنبال می‌کنی.

تویی که چنین هزار تویی را می رویانی،

که از میان آن‌ها،

هم آغوشی‌های در هم پیچیده،

در لاجوردین سحرگاه جاوید،

گم خواهند شد،

گم شدنی لطیف،

به شکل رایحه‌ای دل‌انگیز یا نسیم،

یا به صورت کبوتر برگزیده‌ی ازلی،

ای آوازه‌خوان،

نوشنده در نهان،

از ژرف‌ترین سنگ‌های گرانبها،

ای گاهواره‌ی خزنده‌ی خیالپرداز،

که حوا را به تخیل واداشتی،

هستی بزرگ،

آشفته‌ی دانستگی،

که برای خوبتر دیدن،

به ندای تارک خویش،

سترگ می‌گردی.

 تویی که در طلای ناب آفتاب،

بازوان سختت،

شاخه‌های دودگونه‌ات

پیش می‌روند.

و از دیگر سو،

به سوی مغاک ریشه می‌دوانی.

تو می توانی بی‌نهایت را پس بنشانی،

که تنها، از رشد تو، هستی یافته است.

و از گور تا آشیانه،

خود را شناخت کامل بدانی!

اما این پیر کهنه کار شکستن‌ها،

درطلای تن‌آسای خورشیدهای خشک

لختی است، پیچیده برشاخ و برگهایت،

چشمانش‌ به ‌لرزه ‌می‌افگنند گنیجنه‌هایت ‌را.

ناامیدی و آشفتگی،

میوه‌های مرگزا به بار می‌نشانند!

مار زیبا،

- این‌تشنگی تا آنجا، بلندبالایت، ساخته‌ است

که هستی، غرابت خدای نیستی را می‌ستاید.

گاهواره گرفته در آبی آسمان،

صفیرم نرم‌گذر است،

آنگاه که کامیابی، دلتنگیم را

به جلال خداوندی تقدیم می‌کنم ...

برای من، این بس، که در آسمان،

امید بیکران میوه‌های تلخ،

زادگان خاک را، آشفته خواهد کرد ...

 

 
پل والری [1] این شعر را در سال 1921 خطاب به هانری گئون [2] که در بی‌اعتقادی مذهبی خویش به تردید افتاده و به مسیحیت (کاتولیک) بازگشته بود نگاشته است. شاعر در این شعر با خویشتنداری بسیار برای دوستی که نسبت به وی احترام قائل است ابراز عقیده می‌کند. شوخ طبعی شاعر، نشان‌دهنده‌ی آن است که وی قصد ورود به جزئیات که برای دوستش ناخوشایند است را ندارد.
در این شعر که اقتباس از «سفر آفرینش تورات» است، والری در نظر دارد به شکلی مسئله شناخت را بررسی کند، به کار بردن کلمه‌ی «طرح» نیز در عنوان، بدون منظور نمی‌باشد. شاهر قصد ندارد تمامی صورت‌های این اسطوره را بررسی کند. جنبه‌های مختلفی مانند غرور، شر و ... کنار نهاده شده است و به کلی ترین مسئله موجود در اسطوره، یعنی ارزش تفکر پرداخته می شود. وی در این استعاره توراتی عناصر تازه‌ای می‌یابد که برای خود او نیز حائز اهمیت است. این عنصر اساسی در نگاه اول، جاذبه میوه‌ی ممنوعه می‌باشد. منظور از جاذبه‌ی میوه‌ی ممنوعه، زیبایی خطرناک شناخت می‌باشد.
آرزوی جاودانه‌ی انسان، در رسیدن به شناخت وحدت‌بخش [1]، غیر قابل تحقق است، به عقیده‌ی شاعر، انسان، یک خلاء همیشه وابسته به آینده می‌ باشد که به طور مستمر در حال خودسازی است و به تعبیر اگزیستانسیالیستی «در دست طرح [2]» می باشد.
آگاهی نیستی است. اما این نیستی دارای نقشی است که می‌توان آن را در داخل آخرین کلمات شعر یافت. انسان چه می تواند کرد؟ درخت علم تنها به وی چشم‌اندازهایی انسانی می بخشد ولی نمی‌تواند وی را در شناختن رموز سرنوشت خویش، یاری کند؛ زیرا سرنوشت انسان از پیش، رقم خورده است، بی‌آنکه او بتواند کاری برای فهم آن انجام دهد. تنها راه نجاتی که وجود دارد، تلاش در هر چه روشنتر دیدن است. این بینایی نیازمند کنار گذاشتن اوهام و متواضع بودن است. این معنای بازماندن از حرکت را ندارد بلکه برعکس نشان‌دهنده‌ی به پیش تاختن است.
اما در نظر داشته باشیم که باید به چیزهای ممکن بسنده کرد نه به چیزهای حقیقی. حقیقت چیست؟ اگر حقیقتی هست خارج از اختیارات ماست. زندگی نیازمند از خود فرا رفتنی دائمی در دو جهت است: از سویی فعالیتی واقعی، که زندگی بدین شکل، پیش از هر چیز نیازمند متعهد شدن است. از سوی دیگر فعالیتی ذهنی که درمانی است برای نقاط ضعف زندگی واقعی. از این رهگذر، پل والری از بدبینی کاملی که منتقدین با قضاوتی عجولانه به وی نسبت می دهند دوری می‌جوید. او ستایشگر خورشید و دریاست و عرفان برای او عبارت از ادراک احساس زندگی است. از این رو درخت دانش در همان حال که دانش بیهوده، یعنی علم به حقیقت را می‌آموزاند، دانش زیستن را نیز می‌آموزند.
درخت تنها موجود زنده‌ای است که همزمان در آسمان و زمین، در روشنایی و تاریکی ریشه دوانده است. درخت، گویی در باغ، در برابر آسمان قد می افرازد، و سایه‌ی خود را حایل انسان و آسمان می کند و اجازه می دهد انسان از لابلای شاخ و برگ‌هایش آسمان را به ابهام ببیند. قسمتی از آسمان را نیز از او پنهان می کند. اگر شجره‌ی درختان خوانده می شود از آن روست که معرف جهش دائمی از زمین به سوی آسمان‌هاست.درخت، نماد غرور انسانی است که با پرخاشگری به روی الوهیت چنگ انداخته است.
 مقاومت ناپذیر است زیرا به کار فریب آدمیان گرفته می شود. ریشه‌های عالمانه در هم فرو رفته‌اش، مانند هزار تویی، تاریکی ها را مجبور به تحویل گنیجنه‌هایشان می کند. درخت یافته‌های خود را به روشنایی روز عرضه می کند. دانایی و ابهام، در کبودی آسمان، آبی جاودانه‌ی سحرگاه محو می‌گردند. غنای برون کشیده از اعماق جهالت آدمیان از میان نمی‌رود، بلکه به لطافت محو و گم می‌شود، و به ماده‌ای لطیف‌تر همچون بوی خوش ی نسیم تغییر شکل می‌دهد و در پایان، بدانچه وی چهره‌ی کبوتر می‌خواندش، جان می‌بخشد. کبوتر کنایه از روح است. این پرنده‌ی برگزیده ازلی، اصالتاً دوزخی است، اگر چه پاسخی به روح مقدس باشد، زیرا هنگام آفرینش پیش‌بینی شده بود که این روح نیز مانند انسان از لجن آفریده شود و به سوی مکان‌های حکمروایی روح مقدس صعود کند. خداوند این روح رقیب را به عمد در برابر آن آفرید.
 ای آوازه‌خوان،
 نوشنده در نهان،
 از ژرف‌ترین سنگ‌های گرانبها،
 ای گاهواره‌ی خزنده‌ی خیالپرداز،
 که حوّا را به تخیل واداشتی.
 همصدای باد، درخت می خواند و آواز او، سرود غرور‌آمیز فاتح ژرف‌ترین گنیجنه هایی است که از سرچشمه‌ی دانش، نوشیده و در عین حال، گاهواره‌ی مار نیز هست. به عبارت دیگر، دانش از پیروزی خود چندان بهره‌مند نیست،به محدودیت‌های خویش آگاه است و می داند که تردید از توانش می‌کاهد. از این جهت به نظر می‌رسد که علم به رویا پناه می برد.
مار، با تمسخر، برتری خود را نشان می دهد. تمسخر او، توسط جناس در شعر نشان داده می‌شود: خزنده‌ی خیالپرداز ... تخیل.
او تحـقیر خـود را، نسبـت به ایـن نـژاد گیـج و گول با گفتن کلمه‌ی L'Eve (= حوا) پنهان نمی‌سازد. [1]
درخت یعنی انسان همیشه کنجکاو، حریص و شیفته‌ی دانش که با محوشدن در تخیلات بیهوده به پایان کار خود می‌رسد. او که مفتون سراب اکتشاف است، هر چه بیشتر گردن می‌کشد تا بهتر ببیند، بزرگتر می‌شود و بیشتر در معرض نابودی قرار می‌گیرد. درست است که در او استواری و پابرجایی می‌توان سراغ داشت. درخت رشد می‌کند و بازوان سخت خویش را، پیشتر می راند. اما هر چه شاخه‌ها پیشتر می‌روند شکننده‌تر و ابهام‌آمیزتر می گردند. آن‌ها جذب طلای ناب آفتاب می‌گردند. در هما نوری که مار شریک جرمی می‌یابد. به یاری خورشید همه چیز به روشنی دیده می شود اما می‌دانیم که در جهان چیزی وضوح ندارد. و درخت، علم انسان بیهوده ازاندیشه‌ی گستردن کرانه‌های شناخت، تا بی‌نهایت، لذت می‌برد. این تو هم، ناشی از جنبش و تحرک می‌باشد، زیرا در آخر به این سوال می‌رسیم که بی‌نهایت چیست. آیا جز این است که حرکت و رشد بی‌نهایت را می‌آفرینند. از این رو از ورطه زیرین (ریشه‌گاه) تا ورطه زبرین (شاخسار)، می‌توان از توهم رسیدن به شناخت کامل مست شد.
 لحن ریشخندآمیز کنار گذاشته می‌شود. هنگامی که خورشیدهای خشک گرمای داغ، او را، از رویای تن‌آسایی، بیدار می‌کند، مار وارد صحنه می شود: لختی است پیچیده بر شاخ و برگ‌هایت.
اکنون صفیر مار را، در حروف ز، ف و تکرار حروف س می‌شنویم
L' or oisif des soleils secs
وقتی بر استواری فریبنده‌ی شاخه‌ها می‌پیچد، ترس و بی‌اعتمادی نفوذ می‌کند:
چشمانش به لرزه می افکنند گنجینه‌هایت را
 شک و تردید، ثمرات درخت را فاسد می سازد و میوه‌های مرگزا به بار می‌آورند. میوه‌های نابودی و آشفتگی. خداوند نیز آن را به آن جفت عهدشکن اطلاع داده بود، بی‌آنکه این بی‌نظمی را که به دور شدن از شناخت منجر می‌شود پیشگویی کند.
در واقع، مار، تنها به از هم جدا کردن آفریننده و آفریده‌ها بسنده نمی کند. بلکه توسط بازی ساده تفکر، جدایی را میان انسان ها می‌آورد. این پیر کهنه کار شکست، با یک تیر دو نشان زده:شکست انسان و شکست خدا. او شیطان است و از خویش خشنود. صفیر او، نشانه‌ی رضایتش، با بسامد اصوات س، ف محسوس است.کلماتی مانند:
 سرپان، برس، سیفل، دلی کاتس، افل، ایمانس، اسپوار، فیس، فانژ.
او در برابر جبروت خداوند تظاهر به کرنش می‌کند. پیروزی او را تهنیت می‌گوید. اما این تهنیت، بیشتر متوجه درخشش پیروزی خودش است. او روح آدمی را برای همیشه تباه کرده، موجودی را آشفته کرده که خداوند به شکل خود، اما از خاک و گل و از لجن آفریده است. امید بسیار آنها، به میوه‌های درخت بیهوده است زیرا میوه‌هایی تلخ دارد.
تفاسیر گوناگون در مورد اینکه ابیات پایانی، از جانب خداوند است، آن‌چنان تفاوت دارد که گاه ضد و نقیض می‌شود. گروهی بر این عقیده‌اند که در این ابیات، مار، اندیشه‌های خود را، دنبال می‌کند و نتیجه می‌گیرد که: توسط رشد درخت، توسط تشنگیی که او را بلندبالا می‌سازد او نیز از نیستی به هستی برده می شود و به نوبه خود خدا می‌شود. این چند بیت آخر توس

/ 2 نظر / 26 بازدید
رضوان معین پور

سپاس بسیارزیبابود وتوضیحاتن شما بر زیبایی اش افزود[گل] آدینه به کام

..............

نقدی از شبی با آقای تسته بذارید ممنون