شعر و ترجمه های دیگر

آلبرکامو

روژه کیلیو و پیر لویی‏‏ری

ترجمۀ سید محمدحسین مرعشی

 

 

 

1913: آلبرکامو در هفتم نوامبر، در دهکدۀ سن‏پُل، در موندووی، واقع در الجزایر، نزدیک مرز تونس، چشم به جهان گشود. پدرش، لوسین کامو، در استخدام تاجری شراب فروش بود. مادرش، کاترین سنتس، دومین فرزند خانواده‏اش بود و بی‏سواد. خانوادۀ کاترین نُه فرزند داشت و پدر و مادرش هر دو الجزایری بودند. کامو نام کاترین- نام مادرش- را بر دختر خود گذاشت. این نام در رمان مرگ خوش آمده است. نام سنتس را نیز برای شخصیت پا اندازِ رمان بیگانهنام خردسالیِ مادربزرگش، کاردونا، را نیز برای شخصیت داستانی ماری برگزید.

1914: لوسین کامو، پدر آلبر، در 28 سالگی به لشکر یکم شمال افریقای ارتش فرانسه پیوست؛ در نبرد مارن [واقع در شمال فرانسه] مجروح شد و در روز یازدهم اکتبر همان سال در بیمارستان نظامی سن بریوک درگذشت. از او برای پسرش تنها یک عکس و تکه‏ای از یک خمپاره که برای بیوه‏اش فرستاده بودند به جای ماند.

1914- 1918: کاترین کامو، پس از مرگ شوهر، به الجزایر بازگشت و در شهر بلکور، در محله‏ای فقیرنشین، در کوچۀ لیون ساکن شد. ابتدا در کارخانۀ مهمات‏سازی سرگرم کار شد، سپس به خدمتگاری پرداخت.

مادربزرگش بازیگر، مستبد و بزرگ خانواده بود. لوسین، برادر ارشد آلبر، و عموهایش که یکی از آنها کارگر بشکه‎ساز بود، الهام‏بخش شخصیت‏های داستان بی‏زبانان بودند. کاترین، مانند خواهرش اتین سنتس، خوب نمی‏شنید و به سختی حرف می‏زد.

1918- 1923: در مدرسۀ ابتدایی واقع در کوچۀ اومرات یکی از آموزگارانِ آلبر به نام لویی ژرمن که مبارزی قدیمی بود به آلبر کوچک علاقه‏مند شد. او خانوادۀ آلبر را به دشواری متقاعد کرد تا پسرشان را برای شرکت در کنکور بورسهای دبیرستانی معرفی کنند. ژرمن با جدیت و بدون دریافت دستمزد آلبر را [درس خصوصی داد، و] برای ادامۀ تحصیل آماده کرد. کامو در تمام عمر با آقای ژرمن مکاتبه می‏کرد.

او در فرداری روزی که جایزۀ نوبل را دریافت کرد کتاب خطابه‏ای سوئدی را به آقای ژرمن هدیه کرد. کامو تنها دو کتاب را که در این دوره خوانده بود به خاطر می‏آورد: بچه‏های دریا اثر گابریل دولا لاندل (فریاد «به طرف دریا!» که او در نمایش‏نامۀ حکومت نظامی آورده از این رمان است) و رمان صلیبهای چوبی اثر رونالد دورژلس.

1923- 1930: کامو، پس از گرفتن بورس، در دبیرستان بوژو که در آن سوی شهر قرار داشت به صورت نیمه وقت پانسیون شد. زمانی که مسیر خانه تا دبیرستان را با تراموا طی می‏کرد منظرۀ خلیج گوچک الجزایر مسحورش می‏کرد. کامو در این مدت زندگی دوگانه‏ای داشت. روزها را با جوانان مرفه می‏گذراند که از دشواری‏های زندگی خانوادگی او چیزی نمی‏دانستند و شب به نزد خانواده‏اش بازمی‏گشت که همه عامی بودند. این دو جهان، سالی یک بار، هنگام اعطای جوایز دبیرستان با هم برخورد می‏کردند. خانوادۀ کامو، باز مانند فقرا لباس نو می‏پوشیدند، و در باغچۀ زیبای چسبیده به تئاتر، وصله‏ای ناجور بودند. کاموی جوان از این وضعیت احساس شرمساری می‏کرد.

کامو در تعطیلات تابستانی در برابر دریافت دستمزدی اندک در مغازه‏ها کار می‏کرد؛ به آموختن انگلیسی پرداخت؛ با زبان اسپانیایی آشنا شد؛ اما «تنها بود و دل به کار نمی‏داد. نتیجۀ کار مطلوب نبود». در برابر، در فوتبال که در سراسر زندگی به آن علاقه‏مند بود به موفقیتهایی رسید. در سال 1929 به عنوان دروازه‏بان به تیم جوانان دانشگاه ریسینگ الجزیره (RUA) پیوست.

1930: به دریافت دیپلم نخستین گام را به سوی ترقی را برداشت. در ماه دسامبر نخستین نشانه‏های ابتلای به بیماری سل در او نمایان شد. در بیمارستانی بستری شد. تا سال 1932 نزد عمویش آکو که قصاب بود زندگی کرد. آکو که فردی تحصیل کرده بود کتابخانه‏اش را در اختیار او گذاشت. کامو آثار نویسندگانی چون بالزاک، دوما، ژول‏ورن، و ژید را خواند.

193: دوستان دورۀ دبیرستان در این دوره آندره بلامیش و کلود دوفرمینویل بودند. او با ماکس پل‏فوشه دوست شد و استادانی چون پل ماتیو و ژان گرونیه داشت. کامو مقالۀ مرگ روح، کتاب پشت و رو، [مجموعۀ مقاله] و رمان انسان عاطفی را به گرونیه تقدیم کرد. در سال 1959 بر چاپ دوم رُمان جزایر که اثر استاد فلسفه‏اش بود مقدمه‏ای نوشت؛ اثری که تأثیری بسیار بر آثار کامو داشت. او در مجلۀ سود [جنوب] مقاله‏هایی دربارۀ برگس، ورلن، و موسیقی نوشت. رمان رنج، اثر آندره دو ریشو، را که ژان گرونیه به او داده بود با علاقه خواند.

1934: در این سال با سیمون هیه، دختر جوان، ثروتمند و زیبایی ازدواج کرد و در 1936 با تحمّل «تجربه‏های دردناک» از او جدا شد. این جدایی در مرگ روح به صورتی غیرمستقیم دیده می‏شود.

1935: در رشتۀ فلسفه لیسانس گرفت. در جنبش ضدفاشیستیِ آمستردام پله‎‏یل [که هانری باربوس و رومن رولان بنیاد گذاشته بودند] به مبارزه پرداخت. کامو زیر نفوذ ژان گرونیه، که او را رهبر آینده می‏دید، وارد حزب کمونیست شد و مسؤولیت تبلیغ در جامعۀ مسلمانان را پذیرفت. نوعی دانشگاه مردمی پدید آورد و پس از آن در 1936 خانۀ فرهنگ و تئاتر کار را ایجاد کرد. او حزب کمونیست را به جنبش آمستردام پله‏یل معرفی کرد. در آنجا ماکس پل‏فوشه، نمایندۀ جوانان سوسیالیست، را ملاقات کرد. کامو در نامه‏ای به ژان گرونیه محافظه‏کاری روشنفکرانه‏اش را نسبت به مارکسیسم و بی‏اعتمادی خود نسبت به مفهوم پیشرفت [پروگره] بیان داشت. پیوستنش به حزب احساسی تلقی شد و عزم همبستگی به خویشان تعبیر گردید.

1936: کامو پس از بازگشت از سفری به اروپای شرقی از همسرش سیمون جدا شد. در این مدت گاه تنها و گاه با جمع بود. «خانه‏ای در برابر جهان» که او مدتی در آنجا زندگی می‏کرد در رمان مرگ خاموش به تفصیل به تصویر درآمده است. در این سال چند کار دوم داشت: تدریس خصوصی، فراگیری هواشناسی، نمایش سیار همراه با گروه رادیو الجزایر، کاکو پایان‏نامۀ دورۀ عالی‏اش را نوشت: متافیزیک مسیحی و نو افلاطون گرایی. به مطالعۀ آثار اپیکتت، مالرو، شستوف، شللر، اسپینوزا و دکارت پرداخت.

1937: کامو ظاهراً براساس نامه‏ای از بلامین به فرمینویل با اتهمام کلیشه‏ایِ «تروتسکیست» از حزب کمونیست اخراج شد. واقعیت این بود که کامو به دشمنی علنی حزب کمونیست با جنبش ملی‏گرای مصالح حاج، ستارۀ شمال افریقا، که تحت‎الحمایه بود، اعتراض کرده بود. در ماه مه نخستین اثرش به نام پشت و رو که در سال 1934 تا 1937 به چاپ رسیده بود به چاپ رسید. در کار تئاتر به نمایش آثاری چون در اعماث از گورکی، زن ساکت از بن‏جانسون، پرومته در زنجیر از آشیل و دون خوان از پوشکین پرداخت. کامو هم کارگردان بود، هم هنرپیشه، و هم تنظیم‏کنندۀ نمایش. در ماه اکتبر نام جدید «تئاتر اکیپ» را برای گروه نمایش برگزید. این گروه نمایش‏نامۀ سلستین اثر فرناندو روخاس، و پس از آن در سال 1938 نمایشنامۀ بازگشت کودک هرزه‏گرد اثر آندره ژید، قایق سخت اثر وایل‏رک و سرانجام برادران کارامازوف را با تنظیم کوپو اجرا کرد.

1938: کامو به مطالعۀ آثار اشپنگلر، سورل، نیچه، کیرکگارد (رسالۀ ناامیدی) می‏پردازد. نگارش عیش را ادامه داد و مرگ خوش را به پایان رساند. کالیگولا را برای تئاتر اکیپ، با قصد بازی در نقش اول آن، آماده کرد. معاینه‏ای پزشکی برنامه‏اش را برای دریافت رتبۀ علمی آگرژه به هم ریخت. در روزنامۀ جبهۀ خلق‏الجزایر به نام آلژه رپوبلیکن (الجزایر جمهویخواه) که پاسکال پیا آن را اداره می‏کرد به کار پرداخت. با انتشار تهوع سارتر، کامو در آلژه رپوبلیکن نقدی بر آن نوشت: «قهرمان آقای سارتر، وقتی به جای آنکه برعظمت برخی دلایل ناامید بودنش تکیه ورزد به آنچه در انسان نفرت او را برمی‏انگیزاند اصرار می‏ورزد، شاید به مفهوم واقعی اضطرابش آگاه نیست.»

1939: کامو نشریۀ ساحل‏ها [         ] را با مشارکت اُدمی‏زیو و روبلس بنا گذاشت. در ماه مارس رایش یک نویسندۀ چکسلواکی را به خود ملحق کرد. دیوار سارتر انتشار یافت. کامو در آلژه‏رپوبلیکن چنین نوشت:

یک نویسندۀ بزرگ همیشه جهان و گفتارش را همراه دارد. گفتار آقای سارتر به نیستی و در عین حال روشن‏بینی معتقد شده است.

در ماه آوریل تئاتر اکیپ نمایشنامۀ بازیگر دوره‏گرد جهان غرب اثر سینگ را به صحنه برد. در ماه مه عیش انتشار می‏یابد، که مجموعه‏ای است از چهار رسالۀ شاعرانه که بین سال‏های 1937 و 1939 نگاشته بود. کامو در این اثر به موضوع خوشبختی پرداخته است.

در ماه ژوئن در روزنامۀ آلژه‏رپوبلیکن ده- دوازده مقاله دربارۀ بی‏نوایی در قبالیه [بیلی، قبایل] نگاشت که کیفرخواستی شدید علیه استعمارگران است: «نفرت‏آور است اگر گفته شود مردم قبایلیه با فقر خو گرفته‏اند. نفرت‏آور است اگر گفته شود این مردم همان نیازهای ما را ندارند [...] در یکی از روزها، صبح زود، در تیزی‏اوزو [        ] کودکانی ژنده‏پوش را دیدم که بر سر تصاحب محتویات یک سطل آشغال با سگها درگیر شده بودند. یکی از ساکنان محل گفت: صبحها همیشه همین‏طور است.»

تعداد بسیاری از این مقاله‏ها در کتاب درگذر روزها، رویدانگاری الجزایر چاپ شده‏اند.

در سپتامبر جنگ جهانی دوم رسماً اعلام شد. روزنامۀ آلژه‏رپوبلیکن که با سانسور مشکلات جدی داشت، در بیست‏وهشتم اکتبر تعطیل شد و به جایش لوسوار ژپوبلیکن منتشر شد که گسترۀ نشر آن الجزایر بود. انتشار این روزنامه نیز به نوبۀ خود در دهم ژانویه 1940 به حالت تعلیق درآمد. کامو کوشید با ورود به ارتش به جنگ برود، ولی به دلایل وضعیت جسمانی پذیرفته نشد.

1940: کارهای بی‏‎ثمر، کامو به اوران رفت. و پس از آن به پاریس. در آنجا پاسکال پیا او را به نوشتن در نشریۀ پاری‏سوار ترغیب کرد. در نمایشِ فیلمِ امید با آندره مالرو نویسندۀ آن دیدار کرد. روز دهم ماه مه ارتش آلمان به فرانسه یورش برد. کامو به کلرمون فران و سپس به لیون رفت؛ در حالی که همچنان برای پاری‎سوار می‏نوشت. در سوم دسامبر با فرانسین فور، از اهالی (وهران اوران) ازدواج کرد.

1941: پس از خروج از پاری‏سوار، به وهران بازگشت و در مؤسسات خصوصی به تدریس پرداخت. فرانسین نیز به عنوان معلم علی‏البدل استخدام شد. کامو در این مدت به مطالعۀ آثار تولستوی، مارک اورل، آلفرد دووینی، ساد، پیردولاریوی (روحها براساس کار لاریوی تنظیم شده است) پرداخت. در بیست‏ویکم فوریه سه‏گانۀ پوچی را به پایان برد: جستار (اسطورۀ سیسوفوس) رمان (بیگانه) نمایشنامه (گالیگولا). کامو این نمایش‏نامه را بسیار ویراست.

پ1942: بیماری سل دوباره به سراغ کامو آمد. در ماه فوریه به پانولیه رفت، نزدیک شامبون سور لینیون. از آنجا کم‏کم به سوی سنت‏اتین رفت.

رمان بیگانه را که در فاصلۀ سالهای 1939 و مه 1940 نگاشته بود منتشر کرد و از اینجا همکاری طولانی کامو با گالیمار آغاز شد. اسطورۀ سیسوفوس اندکی بعد انتشار یافت. حضور نیروهای متفقین در سواحل الجزایر در هشتم نوامبر، اجازه نداد که کامو به الجزایر برگردد. فرانسیس برای ادامۀ تدریس به الجزایر رفته بود. آنها تا زمانی که فرانسه از اشغال نجات پیدا کرد یکدیگر را ندیدند. کامو سوءتفاهم را نوشت و پاسکال پیا را در لیون ملاقات کرد. پیا او را به نهضت مقاومت وارد کرد.

1943: در ضمن اجرای نمایشنامۀ مگسها، کامو ژان‏پل سارتر و سیمون دوبوار را ملاقات کرد و با آنها دوست شد. نخستین نامه به یک دوست آلمانی را در این زمان نوشت. در انتشارات گالیمار به عنوان ویراستار سرگرم کار شد. جستاری را که با عنوان مادام دولافایت و کلاسیسسم نوشته بود منتشر کرد.

1944: کامو در نویسندگی، چاپ و توزیع روزنامۀ کومبا که به صورت زیرزمینی انتشار می‏یافت، با نام‏های مستعار، بوشار و ماته، همکاری می‏کرد. پس از بازداشت کلود بورده [یکی از پایه‏گذاران و مدیر کومبا که به وسیلۀ گشتاپو دستگیر شد] مدیریت انتشار کومبا به کامو با واگذار شد.

سوءتفاهم در تئاتر ماتورن‏ها نمایش داده شد. کامو به ماریا کاسارس که بازیگر نقش اول زن بود دل باخت.

روز 25 اوت پاریس [از اشغال ارتش آلمان نازی] آزاد شد و به کومبا به صورت علنی منتشر شد. کامو در این نشریه که تا ژوئن 1947 روزانه منتشر می‏شد به نوشتن سرمقاله پرداخت.

1945: کامو با فرانسوا موریاک دربارۀ عفو عمومی مخالفت کرد و او را به عدالتی سریع و مؤثر فراخواند.

اعدام روبر بلاسیلاخ [روزنامه‏نگار و نویسندۀ فرانسوی] مسیر فکری کامو را تغییر داد.

هشتم ماه مه: کشتار و اعدام در ستیف [شهری در الجزایر] ادامه داشت. کاری که با توصیه و فشار دولت دوگل (و مطبوعات، جز روزنامۀ کومبا، جریان داشت. کامو به انتشار یک سری مقاله پرداخت که در آنها به وضوح نظرات فرحت عباس [از رهبران جبهۀ آزادی‏بخش ملی الجزایر] را بیان می‏کرد:

یکپارچگی از این پس ممکن نیست. ششم و نهم اوت هیروشیما و ناکازاکی بمباران اتمی شد. کامو در کومبا چنین نوشت: «تمدن صنعتی به آخرین درجۀ توحش خود رسیده است. در آینده‏ای کمابیش نزدیک، از میان خودکشی دسته جمعی و کاربرد هوشمندانۀ علم یکی را باید برگزید.»

پنجم دسامبر، فرانسین که در اواخر 1944 به پاریس برگشته بود دوقلوهایش را به دنیا آورد: ژان و کاترین.

کالیگولا در تئاتر ابرتو با شرکت ژرار فیلیپ، میشل بوکه، ژرژ ویتالی، و مارگولیون به صحنه می‏رود. نمایش با استقبال فراوان روبه‏رو می‏شود.

1946: کامو کنفراسیهایی در ایالات متحده، به‏ویژه در نیویورک و هاروارد، و در کبک [کانادا] برگزار می‏کند.

طاعون را در اوت به پایان می‏رساند و با رُنه‏شار (نوسیندۀ برگ‏های رؤیا) که به عقیدۀ او شاعر بزرگ فرانسه در آن زمان است، دوست می‏شود. در کومبا مقاله‏هایی با عنوان «نه قربانی‏ها، نه جلادها» انتشار می‏دهد و فضای جنگ سرد را که در تمام جهان رو به گسترش است محکوم می‏کند. کامو نوعی بی‏طرفی فعال را پیش می‏گیرد و بلوکهای ایده‏ئولوژیک و نظامی را، که به نوعی نشان از درگیری جهانیِ گریزناپذیر میان واشنگتن و مسکو می‏دهند [مانند آنچه در فرانسه میان گلیست‏ها و کمونیست‏ها به وجود آمده بود] محکوم می‏کند.

1947: کامو به اِعمال سرکوب در ماداگاسکار اعتراض می‏کند. دشواری‏های مالی و معضلات سیاسی [...] سبب از هم پاشیده شدن تحریریۀ کومبا می‏شود. پیش از بروز اختلاف با پاسکال پیا، و به هم خوردن دوستی آن دو، کامو به جای پیا مدیر کومبا می‏شود. کامو پیشنهاد دوگل را رد می‏کند و مجله را به کلود بورده که از بنیان‏گذاران آن بود واگذار می‏کند.

در ماه ژوئن طاعون منتشر شد و جایزۀ منتقدان را گرفت. طاعون مورد استقبال بسیار قرار می‏گیرد و پس از انتشار اومانیسم و ترور [اثر مولوپونتی] کامو با موریس مولوپونتی اختلاف پیدا می‏کند. به عقیدۀ او مولوپونتی [در امانتیسم و ترور] از استالینیسم، که آن را انحراف هولناک از انقلاب می‏داند، تمجید کرده است.

1948: در ماه نمایشنامۀ حکومت نظامی در تئاتر مارینی به صحنه رفت. کارگردان آن ژان‏لویی‏بارو. بود و بازیگرانش پیر برتن، مادلن رونو و ماریا کارسارس. نمایش مورد استقبال قرار نمی‏گیرد. ژان‏لویی‏‏بارو در نظر داشت پس از شکست اجرای کالیگولا، با کامو همکاری کند آن‏گونه که ژووه با ژیرودو کار کرده بود. او انتظار کامویی پرشور داشت همانند کاموی کالیگولا که پاسخگوی مفهوم دیونیزی نمایش بود. اما این نویسندۀ طعنه‏زدن طاعون بود که این نمایش‏نامه را نگاشته بود. این ناهمخوانی سبب عدم انسجام نمایش شد. این شکست نویسنده را از نمایشنامه‏نویسی روی گردان کرد.

1949: کامو به منظور دفاع از کمونیست‏های یونانی که به اعدام محکوم شده بود فراخوان داد. از ژوئن تا اوت در امریکای جنوبی به ایراد یک دوره سخنرانی پرداخت پس از بازگشت بار دیگر دچار بیماری سل شد.

15 سامبر: در به صحنه بردن نمایش‎نامۀ عادلها در تئاتر اُبرتو با ماریا کاسارس، سرژ رجیانی، میشل بوکه، و ایو برنویل شرکت کرد.

1950: مقاله‏های سیاسی مهم کامو که در سالهای 1944تا 1948 نوشته شده بود گردآوری شد و به نام نوشته‎های روز (جلد اول) به چاپ رسیدند.

کامو در خیابان مادام (در منطقۀ 6 پاریس) اقامت گزید.

1951: انسان طاغی که بین سالهای 1945 تا 1950 نوشته شده بود در نوامبر این سال منتشر شد، و مشاجرات قلمی کامو با اگزیستانسیالیست‏ها، سوررئالیست‏ها، کمونیست‏ها و برخی مسیحیان را دامن زد. این اثر که دربارۀ خشونت نگاشته شده روحیۀ انقلابی از نظر براندازن پادشاهی 1793، نیهیلیست‏های روس نیمۀ دوم سدۀ نوزدهم، لنین، و به صورت کنایی سوررئالیست‏ها را مورد تحلیل انتقادی قرار می‏دهد. نتیجۀ این بحث‏ها لزوم تحدیدها بود: انسان طاغی باید حدود عصیان خود را بداند. در ماه دسامبر کامو از اقامۀ دعوای ناسیونالیستهای جنبش به نفع پیروزی آزادی‏های دموکراتیک در بلیدا [از شهرهای بزرگ الجزایر، نزدیک الجزیره] منصرف شد.

1952: بیست‏و‏دوم فوریه، کامو از اقدام سارتر در دفاع از اعضای اتحادیۀ کارگران اسپانیا که به فرمان فرانکو به مرگ محکوم شده بودند حمایت کرد.

در ماه مه: مجلۀ دوران جدید [له‏تان مدرن] که سارتر مدیر آن بود دربارۀ انسان طاغی کامو مطلبی منتشر کرد. این نوشته، زیر نام فرانسیس ژانسن، حاوی مطالب توهین‏آمیزی نسبت به آثار کامو و شخصیت او بود. پاسخ کامو خطاب به مدیر نشریه (سارتر) که در ماه اوت نوشت و پاسخی که سارتر به کامو داد رسماً به دوستی آنان پایان داد.

در ماه نوامبر کامو از یونسکو استعفا داد تا علیه اسپانیای تحت حکومت فرانکو [که به عضویت یونسکو پذیرفته شده بود] اعتراض کرده باشد. کامو برای ریاست تئاتر رکامیه اعلام آمادگی کرد.

1953: هفدهم ژوئن، شورشهای برلن شرقی اوج گرفت. کامو برای محکوم کردن مداخلات اتحاد شوروی، سخنگوی "مشارکت" (Mutualite) شد. در جشنوارۀ هنرهای نمایشی آنژر دو نمایشنامۀ کامو اجرا شد: سرسپردگی به صلیب به کارگردانی کالدرون، و روحها به کارگردانی پیردولاریوی. کتاب در گذر روزها 2 که مجموعه‏ای از مقالات سیاسی او در سالهای 1948 تا 1953 بود منتشر شد.

1954: کامو به نفع ناسیونالیستهای محکوم به مرگ تونسی مداخله می‏کند. کتاب تابستان (téÉ Ľ) مجموعه‏ای از جسارتهای تغزلی کوتاه او که بین سالهای 1939 تا 1953 نگاشته شده بود منتشر می‏شود. فرانسین به افسردگی عمیقی دچار می‏شود. کامو که سردرگم شده بود دیگر قادر به نوشتن نبود.

اول نوامبر: یه سری سوء قصدها به ویژه در اورِس [در شمال شرقی الجزایر] نشان از آغاز چیزی دارد که دولت فرانسه مدتها آن را حوادث الجزایر خواند.

1955: در ماه آوریل، مه کامو برای نخستین بار به یونان می‎رود، و در آنجا دربارۀ آیندۀ تراژدی سخنرانی می‏کند. در هفته‏نامۀ اکسپرس که ژان‏ژاک سروان شرایبر و فرانسوا ژیرو انتشار آن را در سال 1953 آغاز کردند روزنامه‏نگاری را از سر می‏گیرد. در این هفته‏نامه او به وِیژه به مسائل استعماری و به طور خاص به جنگ الجزایر می‏پردازد. بیشتر با این خواست که از مشی سیاسی پیرمندس فرانس [نخست وزیر وقت فرانسه] حمایت کند.

1956: در بیست‏و‏دوم ژانویه به درخواست دوستان «آزادیخواه»اش و در میان فریادهای تمسخرآمیز هواداران «الجزایر فرانسه»، کامو درخواست ترک مخاصمه عمومی می‏کند. او از این دو جبهه می‏خواهد مراعات مردم غیرنظامی را در تشدید مخاصمه بکنند. بدین منظور او با ییک از رهبران جبهۀ نجات ملی الجزایر به نام محمد لبجاوی ملاقات می‏کند و آن را در فصلی از کتاب خود به نام حقایقی درباب انقلاب الجزایر بیان رمان سقوط [هبوط] در ماه مه منتشر می‏شود. برداشتهای بسیاری از شخصیت کلمانس، قاضیِ تائبی که با نقل داستان سقوط خود دیگران را ملامت می‏کند، ممکن است با هدف قرار دادن اگزیستانسیالیست‏ها و یأسی که آنها ایجاد کرده بودند. در پی تحمل تشدید افسردگی فرانسین، کامو نیز به نوعی درون‏نگری تن می‏دهد. این کتاب به اندازۀ رمان طاعون مورد استقبال قرار می‏‎گیرد.

به دلیل مسائل سیاسی الجزایر رابطۀ کامو با سروان شرابیر تیره می‏شود، و از هفته‏نامۀ اکسپرس می‎رود.

در سپتامبر مرثیه‏ای برای یک راهبه که کامو از فاکنر اقتباس کرده بود، در تئاتر ماتورن‏ها با بازیگری کاترین سلرز، میشل اوکلر و مارک‏کاسو به صحنه می‏رود.

4 نوامبر: ارتش شوروی وارد بوداپست می‎شود. کامو به نفع شورشیان مجار از سازمان ملل درخواست اقدام می‏کند.

1957: غربت و ملکوت، مجموعۀ داستان، منتشر می‏شود. در جشنوارۀ هنرهای نمایشی آنژر، کامو بار دیگر کالیگولا را با همکاری میشل اکلر و ژان‏پیر ژوریس به صحنه می‏برد. شهسوار اولمدو که اقتباسی از لوپ دووگا است را نیز به صحنه می‏برد. در پاییز کتاب تفکرانی در باب گیوتین از کامو منتشر می‎شود. در این کتاب کامو نفرتش از مجازات مرگ را عنوان می‏کند.

16 اکتبر: کامو به عنوان نهمین فرانسوی و جوان‏ترین آنان جایزۀ نوبل ادبیات را دریافت می‏کند، به دلیل «مجموعۀ آثاری که مسائل مطرح روز را برای وجدان بشر روشن می‏کند.»

1958: سلامت کامو رو به وخامت می‏گذارد. حمله‏هایی که پس از دریافت جایزۀ نوبل به او می‏شد، و جنگ الجزایر خستگی عصبی شدیدی به بار آورد که سفر به یونان نیز آن را نزدود ــ خانه‏ای در لور مارن در وکلوز نزدیک ایلسورِلارسوگ می‏خرد. در آنجا بارُنه‎شار پیوسته دیدار می‏کند. در ماه ژوئن در گذر روزها 3، رویدادنگار الجزایر 1939- 1958 از او منتشر می‏شود، مجموعه‏ای از نوشته‏های کامو که در نشریۀ آلژه رپوبلیکن در 1938، در نشریۀ کومبا 1945 تا 1947، در نشریۀ اکسپرس در 1955 تا 1956 منتشر شده بودند. این کتاب با مقدمه و موخره‏ای از کامو منتشر می‏شود؛ او همزمان تروریسم کور جبهۀ خلق‏الجزایر و باج‏گیری و شکنجه نیروهای فرانسوی را محکوم می‏کند.

کامو «فدرالیسم داخلی» و ایجاد یک جامعۀ فرانسوی ـ افریقایی را که در آن الجزایر مرکزیت داشته باشد، پیشنهاد می‏کند. در اکثر نشریات چاپ این کتاب بازتابی پیدا نمی‏کند.

1959: تسخیر شدگان که اقتباسی از رمان داستایفسکی است در تئاتر آنتوان با بازیگری پیر بلانشار، پیروانک، کارترین سلرز به صحنه می‏رود. در پایان این سال کامو نیروی آفرینندگی خود را باز یافته است و 200 صفحه از رمان آدم اول را می‏‎نویسد.

1960: در چهارم ژانویه آلبر کامو لورمارن را ترک می‏کند تا به پاریس برود ـ در اتوموبیل میشل گالیمار، برادرزادۀ گاستون گالیمار ناشر. در شهر ویل‏بلوون در یون اتومومبیل [از جاده خارج می‏شود] به درختی می‏خورد کامو درجا می‏میرد. میشل گالیمار چند روز بعد می‏میرد. نسخه دست‏نویس آدم اول در محل پیدا می‏شود و تا سال 1944 منتشر نمی‏شوند. کامو این کتاب را به مادرش هدیه کرده بود: «برای تو که هرگز این کتاب را نخواهی خواند.» مدت سه روز بازیگرانی که در شهرهای مختلف فرانسه نمایش‏نامۀ تسخیرشدگان را بازی می‏‎کردند نامه‏هایی از کامو دریافت می‏کردند که از محل اقامتش پست شده بود. در این نامه‏ها نوشته شده بود: «خسته نباشید. درست مریزاد. من شما را فراموش نمی‏کنم. من با شما هستم.»

آلبرکامو در گورستان لورمان به خاک سپرده شد.

   + سیدمحمدحسین مرعشی Seyed Mohammad Hossein Marashi ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

شارل پی­یر بودلر/ Charl Pierre Baudelaire

ترجمه: سیدمحمدحسین مرعشی

شارل پی­یر بودلر/ Charl Pierre Baudelaire در سال 1821 در پاریس متولد شد. پدرش به مطالعه و نقاشی علاقمند بود و او را از همان آغاز با کتاب آشنا کرد. او خود می‌گوید: «گاهوارة من در کنار کتابخانه قرار داشت». محیط دوران کودکی بودلر، شاید از عوامل اصلی انگیخته شدن ذوق و تخیل شاعرانة او باشد که بعدها سبب گرایشش به نقد و شعر گردید.

پس از مرگ پدر، مدت یک سال در محیطی سرشار از عاطفه و محبت،  همراه با مادرش، کارولین دوفه/ Caroline Dufays زندگی کرد. مادری که عطر و لباس‌هایش برای همیشه در خیال او باقی ماند. ملال جاودانة بودلر از هنگامی آغاز شد که مادرش با مردی به نام سرگرد اوپیک/ Aupick ازدواج کرد. او این انتخاب مادر را هیچگاه فراموش نکرد. در نامه‌ای که سال‌ها بعد برای وی نوشت، شکوه اش را چنین بیان کرد: «کسی که پسری مانند من داشته باشد دوباره شوهر نمی‌کند.»

مدرسة شبانه‌روزی لویی لوگران/ Louis-le-Grand نتوانست او را مانند بچه‌های دیگر به انضباط آورد. سرانجام در حالی که به استعدادهای او اعتراف داشتند از دبیرستان اخراجش کردند. پس از اخراج از دبیرستان به پاریس رفت و دو سال در آنجا به خوشگذرانی پرداخت. برای تغییر در روش زندگی، او را به مسافرت به شرق ترغیب کردند. اما او از نیمة راه بازگشت و به زندگی سابق خود ادامه داد. پس از آن ماهیانه مختصری که ناظر اموال پدری برای او در نظر گرفت، تا پایان عمر، به سختی زندگی گذراند.

چند بار تصمیم به خودکشی گرفت، اما هیچگاه بدان جامة عمل نپوشاند. اعتیاد به تریاک و حشیش (بهشت‌های ساختگی)، بیماری و کار، توان او را بیش از پیش تحلیل برد و اندک اندک او را از پای درآورد.

دو سال پس از اقامت در بروکسل، در اثر سکته نیمه فلج شد و قدرت سخن گفتن را از دست داد. او را به فرانسه انتقال دادند. یک سال در بستر بیماری با مرگ مبارزه کرد و سرانجام در سال 1867 در پاریس در پاریس درگذشت.

سالشمار زندگی بودلر:

1821- شارل پی یر بودلر پسر کارولین دوفه (1871 – 1794) و فرانسوا بودلر که منشی مخصوص دوک براس لن و رئیس سابق دفتر سنای امپراطوری  بود تولد یافت.

1827 –درگذشت پدرش.

1828 – مادرش با سرگرد اوپیک (1857 - 1789) ازدواج کرد.

- اوپیک همسر و ناپسری خود را به لیون برد.

1823 – بودلر در کالج سلطنتی لیون/ College Royal de Lyon به تحصیل پرداخت.

1836 – ادامة تحصیل در کالج لویی لوگران در پاریس که با موفقیت‌های درسی همراه بود.

- برندة جایزه‌ای در نقاشی شد.

- در مسابقه عمومی شعر لاتین دیپلم افتخار گرفت.

- نخستین شعر خود را با همکاری دوستانش سرود.

1841 – هنگام مسافرت به کلکته به شدت بیمار شد و ناخواسته در «ایل دو ره اونیون/ Ile de Reunion» از کشتی پیاده شد.

1842 – پس از بازگشت به فرانسه، ارثیة پدری را دریافت کرد.

- در پاریس اقامت گزید و بارها محل اقامت خود را عوض کرد.

- با زنی به نام ژن دووال/ Jeanne Duval آشنا شد.

1844 – برای پیش‌گیری از ولخرجی‌ها او، خانواده‌اش از طریق قانونی، ارثیه پدری اش را به ناظری سپردند که مختصری پول به صورت ماهانه به او می‌پرداخت.

1845 – قسمتی از اشعار گل‌های رنج/ Fleurs du mal را به رشته تحریر آورد.

- اولین مقاله‌اش را به نام سالن ادبی 1845/ Salon de 1845 منتشر کرد که نقدی بر تابلوهای  نقاشی سالن مذکور بود.

- با روزنامة ادبی کوچکی به نام کشتی شیطانی به همکاری پرداخت.

1846 – رساله‌ای به نام رهنمودهایی به ادیبان جوان نگاشت.

1847 – داستان کوتاهی به نام فانفورلو/ La Fanfarlo در بولتن انجمن ادبیات/Bulletin de la Science des gens de lettres چاپ کرد.

- با آثار ادگار آلن پو/ Edgar Poe آشنا شد.

1848 – با نشر مقالات سیاسی، در مجله نجات ملی/ Salut Public که وی یکی از سردبیران آن بود، مدتی به فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی روی آورد. اما گرایشات دمکراتیک وی چندان نپایید.

- ترجمة آثار ادگارپو را که تا 1865 ادامه یافت آغاز کرد.

1850- با مجلة جمهوری مردم/ Republique du Peuple به همکاری پرداخت.

- اشعاری را که بعدها به نام گلهای رنج مشهور شد در نشریه پیک انجمن/ le Messager de l’Assemblee، به نام برزخ به چاپ رساند.

1852 – انتشار ترجمه‌های دیگری از ادگارپو.

- انتشار ترجمه هایی دیگر از این نویسنده در نشریات

- انتشار پژوهشی درلوموند ادبی.

1854 – آغاز انتشار ترجمة داستان‌های شگفت‌انگیز ادگاپور در روزنامة سرزمین.

1855 – قطعات بسیاری در مجلة دو جهان و پژوهشی دربارة ماهیت خنده منتشر کرد.

1856 – چاپ اول کتاب داستان‌های شگفت‌انگیز.

1857 – چاپ جلد دوم داستان‌های شگفت‌انگیز و کتاب گل‌های اهریمنی، دادگاه بودلر را به دلیل عدم رعایت اخلاق عمومی در کتاب گل‌های اهریمنی به پرداخت 3000 فرانک محکوم کرد.

- انتشار اولین نثرهای منظوم در مجلة اکنون، تحت عنوان شعرهای شبانه.

1858 – ترجمه ماجراهای آرتور گوردون پیم نوشته ادگارپو.

1859 – انتشار برخی کارهای شعریس در مجلات مختلف

- انتشار مقالة کوتاهی درباره تئوفیل گوتیه.

1860 – در حالی که تحت فشار طلبکارها قرار داشت کتاب بهشت‌های ساختگی را منتشر ساخت.

1861 – گل‌های اهریمنی به چاپ دوم رسید.

- کاندیدای آکادمی فرانسه شد.

- انتشار مجموعه مقاله‌هایی تحت عنوان اندیشه‌هایی درباره برخی معاصرین که تا سال 1865 ادامه داشت.

1862 – انتشار بیست و یک قطعه از اشعار کوتاه منثور در مطبوعات.

1863 – انتشار چند شعر منثور تازه در نشریات مختلف و چاپ نقاش زندگی امروز.

1864 – پاریس را ترک می‌کند و در بروکسل اقامت می‌گزیند.

- در آنجا می‌کوشد با ترتیب دادن کنفرانس‌هایی امرار معاش کند.

-وضعیت جسمانی‌اش بیش از پیش رو به ضعف می‌گذارد.

1865 – ترجمة داستان‌های خشن نوشته پو.

1866 - شانزده شعر تازه برای کتاب گل‌های اهریمنی که در نشریه پارناس معاصر، انتشار یافت.

- بحران شدید جسمی، او را از پای درمی‌آورد و قدرت سخن گفتن را از وی می‌گیرد.

- در حال فلج و زبان پریشی به فرانسه انتقال داده می‌شود.

1867 – مرگ بودلر در درمانگاهی در پاریس (31 اوت)

 

 

   + سیدمحمدحسین مرعشی Seyed Mohammad Hossein Marashi ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

ژاک پره ور

 

 

ژاک پره ور/ Jacques Prevert، شاعر فرانسوی (۱۹۰۰-۱۹۷۷)، شاعری ساده نویس است با نگاهی کودکانه. گزندگی ندارد. نگاه می کند، می اندیشد، تاسف می خورد. گاه چشمانش مرطوب می شوند، گاه از امید برق می زنند، اما در همه حال، چه زمانی که بغض می کند، چه زمانی که خشمگین است، دوست دارد نوازش کند و نوازش شود. او در شعرهایش، همیشه یک کودک بزرگسال است. ساده می سراید. سادگی نافذ اشعارش ، ذهن شنونده را لحظاتی متوقف می کند. اندیشه ای که شعرهایش از آن عبور می کند چنان آرام است که گویی روحی از آنجا می گذرد. او رندی است که می داند چگونه با تجاهل توصیف کند. شعرهایش از پوشش سنگین و مجلل فیلسوفانه به دور است. دوست دارد زندگی را با کلمات ساده و جملات شکسته نزدیک آورد و بدون نتیجه گیری تمام کند،‌ نتیجه ای که در واقع، ما را به خود نزدیک می کند. و ظرافت نهفته اندیشه انسانی خواننده را بر او آشکار می کند.

 

   + سیدمحمدحسین مرعشی Seyed Mohammad Hossein Marashi ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

باربارا Barbara

یادت هست باربارا

آن روز یکسره باران می­بارید

و تو با لب ­خندان قدم می­زدی

شاد شکفته

خیس زیر باران

یادت هست باربارا

باران یکسره می­بارید

و من در آن کوچه از کنار تو گذشتم

لبخند زدی

من هم لبخند زدم

یادت هست باربارا

تویی که نمی­شناختمت

تویی که مرا نمی­شناختی

یادت هست

آن روز را

همان طور که بود به خاطرداری؟

مردی زیر سایبانی ایستاده بود

با صدای بلند صدایت کرد

باربارا

و تو

شاد شکفته خیس

زیر باران

به طرف او دویدی

و به آغوشش پریدی

اینها را یادت هست باربارا

اگر تو را تو صدا می­زنم

از من مرنج

من به همه آنهایی که یکدیگر را دوست دارند تو می­گویم

 

 حتی اگر آنها را نشناسم

یادت هست باربارا

فراموش نکرده­ای

آن باران آرام و دلپذیر را

بر روی چهره شاد تو

بر روی این شهر خوشبخت

آن باران را

بر دریا

بر مرکز تسلیحات

بر آن قایق

آه باربارا

چه احمقانه است این جنگ

اکنون چه بر سر تو آمده است

زیر آن باران آهن آتش و پولاد

و او که گرم در آغوشت گرفته بود

مرده است

مفقود شده

یا هنوز زنده است

آه باربارا

در این شهر یکسره باران می­بارد

همان طور که آن وقت­ها می­آمد

اما دیگر آن طور نیست

همه چیز محو شده

حتی آن توفان آهن پولاد و خون

تنها لکه هایی ابر

مانند حیوانات مرده

که در جریان آبی که از شهر دور می­شود

به آن دورهای دور می­روند و می­گندند

دور از شهری که چیزی از آن باقی نمانده است.

 

 

 

 

 

 

- Barbara -

Rappelle-toi Barbara 
Il pleuvait sans cesse sur Brest ce jour-là 
Et tu marchais souriante 
Épanouie ravie ruisselante 
Sous la pluie 
Rappelle-toi Barbara 
Il pleuvait sans cesse sur Brest 
Et je t'ai croisée rue de Siam 
Tu souriais 
Et moi je souriais de même 
Rappelle-toi Barbara 
Toi que je ne connaissais pas 
Toi qui ne me connaissais pas 
Rappelle-toi 
Rappelle-toi quand même jour-là 
N'oublie pas 
Un homme sous un porche s'abritait 
Et il a crié ton nom 
Barbara 
Et tu as couru vers lui sous la pluie 
Ruisselante ravie épanouie 
Et tu t'es jetée dans ses bras 
Rappelle-toi cela Barbara 
Et ne m'en veux pas si je te tutoie 
Je dis tu à tous ceux que j'aime 
Même si je ne les ai vus qu'une seule fois 
Je dis tu à tous ceux qui s'aiment 
Même si je ne les connais pas 
Rappelle-toi Barbara 
N'oublie pas 
Cette pluie sage et heureuse 
Sur ton visage heureux 
Sur cette ville heureuse 
Cette pluie sur la mer 
Sur l'arsenal 
Sur le bateau d'Ouessant 
Oh Barbara 
Quelle connerie la guerre 
Qu'es-tu devenue maintenant 
Sous cette pluie de fer 
De feu d'acier de sang 
Et celui qui te serrait dans ses bras 
Amoureusement 
Est-il mort disparu ou bien encore vivant 
Oh Barbara 
Il pleut sans cesse sur Brest 
Comme il pleuvait avant 
Mais ce n'est plus pareil et tout est abimé 
C'est une pluie de deuil terrible et désolée 
Ce n'est même plus l'orage 
De fer d'acier de sang 
Tout simplement des nuages 
Qui crèvent comme des chiens 
Des chiens qui disparaissent 
Au fil de l'eau sur Brest 
Et vont pourrir au loin 
Au loin très loin de Brest 
Dont il ne reste rien. 

 

 

 

 

   + سیدمحمدحسین مرعشی Seyed Mohammad Hossein Marashi ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

ترانه زندانبان Chanson du geôlier

  

به کجا

زندان­بان

با این کلید خون­آلود

می­روم تا زنی را که دوستش دارم

رها کنم

اگر وقتی مانده باشد

زنی که خود به زندان­اش آوردم

با لطف و بی­رحمی

با پنهان­ترین آرزوهایم

با عمیق­ترین رنج­هایم

میان دروغ­های آینده  

میان سفاهت سوگندها

می­خواهم آزادش کنم

می­خواهم  آزاد باشد

حتی فراموشم کند

از اینجا برود

اما

بازگردد

و باز هم دوستم بدارد

یا کس دیگری را دوست بدارد

اگر کس دیگری را بخواهد

و اگر تنها شدم

و او از اینجا رفت

تنها چیزی که نگه می­دارم

میان گودی هر دو دستم

همیشه نگه می­دارم

تا پایان زندگی

نرمی قلب­هایش است

که عشق آن را شکل داده.

 

Chanson du geôlier 

Où vas-tu beau geôlier 
Avec cette clé tachée de sang 
Je vais délivrer celle que j'aime 
S'il en est encore temps 
Et que j'ai enfermée 
Tendrement cruellement 
Au plus secret de mon désir 
Au plus profond de mon tourment 
Dans les mensonges de l'avenir 
Dans les bêtises des serments 
Je veux la délivrer 
Je veux qu'elle soit libre 
Et même de m'oublier 
Et même de s'en aller 
Et même de revenir 
Et encore de m'aimer 
Ou d'en aimer un autre 
Si un autre lui plaît 
Et si je reste seul 
Et elle en allée 
Je garderai seulement 
Je garderai toujours 
Dans mes deux mains en creux 
Jusqu'à la fin des jours 
La douceur de ses seins modelés par l'amour. 

 

 

   + سیدمحمدحسین مرعشی Seyed Mohammad Hossein Marashi ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

به مناسبت پنجاهمین سال ترور مولود فرعون (نویسنده فرانسه زبان الجزایری)

مولود فرعون1 در 18 مارس 1913 در تیزی ایبل2 حوالی تاگمون3در منطقه‌ی گراند کبیلی4 الجزایر دیده به جهان گشود. پدرش پیش از تولد او ، در سال 1910، برای کار در معادن زغال سنگ به فرانسه رفته بود. او این واقعه و کودکی‌اش را در کتاب فرزند فقیر5 حکایت کرده است. این کتاب نقطه عطفی در رمان‌نویسی شمال آفریقا محسوب می شود. مولود از 7 سالگی به دبستان رفت و با بورس تحصیلی به دبیرستان تیزی اوزو6  وارد شد. سپس در دانشسرای مقدماتی بوزاره‌‌آ7 واقع در الجزیره مشغول به تحصیل شد. در این هنگام با رمان نویس فرانسوی امانوئل روبلس8  آشنا شد.
در 1935، به عنوان معلم به زادگاهش باز گشت. در سال 1952 در 39 سالگی به عنوان ریاست تحصیلات تکمیلی فورناسیونال9  انتخاب شد. این آموزشگاه امروزه به لاربانات ایراتن10 شهرت دارد. سال 1957 طی جنگ آزادی‌بخش به الجزایر منتقل شد و در 1960 به کار در سرویس مراکز اجتماعی که برای امور آموزشی بنیاد گذاشته شده بود پرداخت. روز 15 مارس 1962، او و همه دوستان الجزایری و فرانسوی‌اش که در جلسه‌ای جهت پیشبرد اهداف فرهنگی در البیار11گرد آمده بودند، به شکل ناجوانمردانه‌ای به دست یک کماندوی تروریست فرانسوی به قتل رسیدند. او هنگام مرگ 49 سال داشت و دارای هفت فرزند بود.
بدون شک آثار فرعون از پرخواننده‌ترین کتاب های ادبی شمال آفریقاست. کتاب نامه‌ها12 و یادداشت‌های روزانه13 او که در سال‌های 62-1955 به نگارش در آمده‌اند، در شناخت هر چند بیشتر انسان همیشه ناشناخته و خشونت‌ستیز ما را یاری می‌کنند. رمان دوم او زمین و خون4مانند رمان پسر فقیر، مردم بی‌بضاعت کوهستان‌های کبیل و شرایط سخت زندگی کارگران الجزایری را در اروپا  توصیف می کند. فرعون بیشتر برای شناساندن هموطنانش به دیگران، برای آن که بگوید آن‌ها هم مردمی مانند دیگرانند می‌نوشت. در کتاب سربالایی‌ها وی با نقطه نظرات و ظرافت همیشگی‌اش در بیان روانشناسی توده‌ها کار دیگری را ارائه کرده است.
آثار وی عبارتند از:
1- پسر فقیر چاپ اول 1950، چاپ دوم 1954، انتشارات لوسوی، پاریس.
2- زمین و خون. 1953، انتشارات لوسوی، پاریس.
3- روزهای کبیلی15 چاپ اول 1954، چاپ دوم 1968، لوسوی، پاریس.
4- سربالایی‌ها16 1957 ، انتشارات لوسوی، پاریس.
 
پسر فقیر
در این اثر مولود فرعون کودکی خود را در دهکده زادگاهش حکایت می‌کند.
 او از خاله‌های خود که در همان کوچه ای که پدر و مادرش سکونت داشتند، سخن می‌گوید: خاله بزرگتر فورولو17 ، نام مستعار نویسنده در این کتاب، «خالتی18» و خاله دیگر «نانا  19» نام دارد. نویسنده در این گوشه از کتاب، ساختن ظروف سفالی را شرح می‌دهد. سفالگری اشتغال عمده زنها در بخشی از دهکده‌های ناحیه‌ی گراند کبیلی است.
خاله‌هایم سروکارشان با خاک بود و حیاط کوچک خانه، همیشه پر از ظروف سفالی. در گوشه‌ی حیاط نزدیک در، توده‌ای چوب انباشته بود که برای پختن سفال از آن ها استفاده می‌شد. کار سخت با خاک رس از فصل بهار آغاز می‌شد. «بایا20» و خالتی از کیلومترها دورتر،آن را با سبد به دهکده می‌آوردند. کلوخ‌ها، داخل حیاط در آفتاب خشک و سپس خرد و بسیار نرم می‌شدند. آنها با این خاک نرم خمیر می‌ساختند و سبوها را از آن پر می‌کردند. بعد از دو روز خمیر سفت می شد. به از دست دادن رطوبت خمیر، اصطلاحاً می‌گفتیم: «آبش را خورده». آنگاه آن را به شدت ورز می‌دادند و تکه‌های ظروف سفالی شکسته را خرد کرده با آن مخلوط می‌کردند. اضافه کردن خرده‌های سفال سبب می‌شد تا خمیر تازه درز و شکاف پیدا نکند. پس از آن نوبت شکل دادن به خمیر می رسید.
خالــتی دامــن لباس عربی (گاندورا) خود را تا زانو بالا می‌زد، روسری خود را مانند دستار می‌بست. با بازوهای برهنه، تکه‌های بزرگ خمیر را روی سطح صافی قرار می داد و با سرعت قسمت پایین کوزه، دیگ یا بشقاب را مانند یک نان کلوچه گرد، شکل می‌داد.  خالتی دقیق بود و به سرعت کار می کرد. می‌دانستم که این جور وقت‌ها نباید با او حرف زد. نانا خندان و آرام خمیر را میان دست‌های رنگ پریده‌اش می‌گرفت. با انگشتهایش آن را به هم می‌مالید و بازی می داد، تو گویی نوازشش می‌کرد. سپس با انگشتان منعطف خود خمیر را به شکل لوله درازی در می‌آورد که همچون مار به حرکت در می‌آمد و چپ و راست می‌شد. هنگامی که در می‌یافت خمیر به اندازه‌ی لازم درآمده است، از کار دست می‌کشید. آن را در اندازه‌های کوچکتر می‌برید و با دقت به دور کلوچه‌ای که خالتی درست کرده بود می‌چسباند. آن گاه با یک تکه تخته بسیار صاف خمیر را می‌کشید و تکه‌ای از آن را که قسمت پایین جداره ظرف را می‌ساخت صاف می‌کرد. سپس به ساختن کف ظرف بعدی می‌پرداخت و بعد یکی دیگر و دیری نمی‌پایید که به خواهرش می‌رسید.
چون حیاط کوچک بود آن‌ها فقط ساختن سه یا چهار ظرف را با هم شروع می‌کردند.
نانا طرح اولیه آخرین ظرف را نریخته به اولین ظرف که دیگر کمی خشک شده بود می‌پرداخت. باز یک استوانه دیگر از خمیر که به طرح اولیه اضافه می شد و سپس به کمک تکه چوب، خمیر را صاف می‌کرد، می‌کشید، صیقل می‌داد، نازک می‌کرد و اضافه‌هایش را می‌گرفت. جداره‌ها آهسته آهسته بالا می‌رفتند. بدین صورت دیگ یا کوزه ساخته می‌شد: با دست راست تکه چوب را می‌گرفت و داخل ظرف را شکل می داد و با دست چپ قسمت خارجی را می‌پایید. با نوازش دائمی، خمیر را وا می‌داشت تا شکل بگیرد. خالتی فقط قسمت پایین دیگ را نمی‌ساخت. او هم مثل نانا خوب کار می‌کرد، اما به عقیده‌ی همه، کوزه‌هایی که از زیر دست نانا بیرون می آمد صورت دیگری داشتند. این کوزه‌ها بسیار متناسب و دارای خطوط هماهنگ بودند. گردن کشیده و تزئینات مخصوص سبب می‌شد تا زنان مشکل پسند روستا آن‌ها را بر دیگر کوزه‌ها ترجیح دهند.  (قسمت اول از فصل ششم، کتاب پسر فقیر، انتشارات لوسوی، پاریس 1954).
 
یادداشت‌ها
 
1- مولود فرعون در آثار دکتر علی شریعتی با نام «عمر مولود» شناخته می‌شود. در صفحه 188 از مجموعه آثار شماره 4 (بازگشت)، آمده است: عمر مولود، ادیب و متفکر بزرگی که در پرورش شخصیت ادبی و فکری کامو سهم بسیار داشت و در ادبیات و فرهنگ امروز فرانسه یکی از اقطاب بلامنازع و مرجع منتقدان و نویسندگان و شاعران فرانسه معاصر بود. او در این اواخر ریاست گروهی از دانشمندان الجزایری را بر عهده داشت که از طرف جبهه آزادیبخش الجزایر مامور پی ریختن انقلاب فرهنگی و احیای معنوی و سامان دادن به نظام تعلیماتی الجزایر بود. اما مسلسل به دست‌های وحشی ارتش سری، ناگهان در تالاری که انجمن کرده بودند بر سرشان ریختند و همه را کشتند.
 
1 . Moloud Feraoun
2 . Tizi-Hibel
3 . Taguemont
4 . Grande Kabylie
5 . Le fils du Pauvre
6 . Tize-Ouzou

10 . Larba Nath-Iraten
11 . Elbiar
12 . Des Lettres
13 . Journal
14 . La Terre et le sang
15 . Jours de kaby lie
16 . Les chemins qui montent
17 . Fouroulou
18 . khalti
19 . Nana
20 . ‌Baya

 

 

 

   + سیدمحمدحسین مرعشی Seyed Mohammad Hossein Marashi ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

این عشق cet amour

 

 

این عشق

چنین ویرانگر

چنین شکننده

چنین لطیف

چنین بی­فایده

 این عشق

زیبا مانند آفتاب

بد مانند هوا

وقتی هوا بد است

 این عشق

چنین واقعی

این عشق

چنین زیبا

چنین شاد

چنین شادی­آفرین

و چنین خنده­دار

لرزان از ترس مانند کودکی در تاریکی

و چنین مطمئن از خود

مانند انسانی آرام در آرامش شب

این عشق

که دیگران را به وحشت می­اندازد

باعث حرف می­شود

رنگ از رخسارشان می­برد

این عشق

به کمین نشسته

زیرا در کمینش بوده­ایم

رانده شده زخم خورده له شده به آخر رسیده انکار شده از یاد رفته

زیرا ما آن را رانده­ایم زخمی کرده­ایم له کرده­ایم به آخر رسانده­ایم از یاد برده­ایم

این عشق

سر تا پا

هنوز همچنان زنده

غرق نور

ازآن توست

ازآن منست

این عشق

که همیشه تازه است

و هرگز دگرگون نمی شود

مانند یک گیاه

واقعی

مانند پرنده

 پرحرکت

مانند تابستان

گرم و زنده

ما هر دو می توانیم

برویم  بیاییم

از یاد ببریم

و به خواب برویم

و بیدار شویم

در کهنسالی رنج ببریم

بار دیگر به خواب رویم

مردن را به خواب ببینیم

برخیزیم

لبخند بزنیم و بخندیم

و باز جوان شویم

عشق ما

اینجا بمان

با سماجت تمام

زنده چون آرزو

بی رحم چون حافظه

احمق چون حسرت

لطیف چون خاطره

سرد چون مرمر

زیبا چون روز

شکننده چون کودک

با لبخند ما را نگاه می کند

و با ما سخن می گوید

بی آنکه کلامی به لب آورد

و من

به او گوش می سپارم

لرزان

و فریاد می زنم

فریاد می زنم برای تو

فریاد می زنم برای خودم

از تو به التماس می خواهم

به خاطر خودت

برای خودم

و برای همه آنهایی که عشق می ورزند

همه آنهایی که عاشق اند

آری

بر او فریاد می زنم

به خاطر تو

به خاطر من

به خاطر همه آنهایی که نمی شناسم

بمان

همانجایی که هستی

همانجایی که پیش از این بودی

بمان

تکان نخور

جایی نرو

ما که عاشقیم

فراموشت کرده ایم

تو فراموشمان مکن

در این دنیا تنها تو را داریم

مگذار سرد شویم

در آن روزهای دور نیز

هر کجا که باشد

نشانی از زندگی به ما ببخش

در گوشه خلوتی در بیشه زاری

در جنگل حافظه

ناگهان به پا خیز

دستمان را بگیر

و ما را نجات بخش

 

Cet amour 
Si violent 
Si fragile 
Si tendre 
Si désespéré 
Cet amour 
Beau comme le jour 
Et mauvais comme le temps 
Quand le temps est mauvais 
Cet amour si vrai 
Cet amour si beau 
Si heureux 
Si joyeux 
Et si dérisoire 
Tremblant de peur comme un enfant dans le noir 
Et si sûr de lui 
Comme un homme tranquille au milieu de la nuit 
Cet amour qui faisait peur aux autres 
Qui les faisait parler 
Qui les faisait blémir 
Cet amour guetté 
Parce que nous le guettions 
Traqué blessé piétiné achevé nié oublié 
Parce que nous l'avons traqué blessé piétiné achevé nié oublié 
Cet amour tout entier 
Si vivant encore 
Et tout ensoleillé 
C'est le tien 
C'est le mien 
Celui qui a été 
Cette chose toujours nouvelles 
Et qui n'a pas changé 
Aussi vraie qu'une plante 
Aussi tremblante qu'un oiseau 
Aussi chaude aussi vivante que l'été 
Nous pouvons tous les deux 
Aller et revenir 
Nous pouvons oublier 
Et puis nous rendormir 
Nous réveiller souffrir vieillir 
Nous endormir encore 
Rêver à la mort 
Nous éveiller sourire et rire 
Et rajeunir 
Notre amour reste  
Têtu comme une bourrique 
Vivant comme le désir 
Cruel comme la mémoire 
Bête comme les regrets 
Tendre comme le souvenir 
Froid comme le marbre 
Beau comme le jour 
Fragile comme un enfant 
Il nous regarde en souriant 
Et il nous parle sans rien dire 
Et moi j'écoute en tremblant 
Et je crie 
Je crie pour toi 
Je crie pour moi 
Je te supplie 
Pour toi pour moi et pour tous ceux qui s'aiment 
Et qui se sont aimés 
Oui je lui crie 
Pour toi pour moi et pour tous les autres 
Que je ne connais pas 
Reste  
Là où tu es 
Là où tu étais autrefois 
Reste là 
Ne bouge pas 
Ne t'en va pas 
Nous qui sommes aimés 
Nous t'avons oublié 
Toi ne nous oublie pas 
Nous n'avions que toi sur la terre 
Ne nous laisse pas devenir froids 
Beaucoup plus loin toujours 
Et n'importe où 
Donne-nous signe de vie 
Beaucoup plus tard au coin d'un bois 
Dans la forêt de la mémoire 
Surgis soudain 
Tends-nous la main 
Et sauve-nous.

 

 

   + سیدمحمدحسین مرعشی Seyed Mohammad Hossein Marashi ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بالزاک و کمدی انسانی

انوره بالزاک /Honore de BALZAC در سال 1799 در شهر تور /Tour چشم به جهان گشود. او دوران کودکی و جوانی خود را در کتاب زنبق دره (le lys dans la vallee) شرح داده است. تحصیلات او در کلیسایی در شهر واندم /Vendomes نزد کشیش های شهر و سپس در پاریس به انجام رسید. خانواده‌اش برای او پیشه‌ای قضایی در نظر داشتند؛ با وجود این به او دو سال فرصت دادند تا لیاقت خود را در نویسندگی نشان دهد. او در این مدت تراژدی کرامول /Cromwell را نوشت. این کتاب که به شعر نوشته شده بود، مورد استقبال واقع نشد. او پس از این شکست به ادبیات پولساز (literature alimenteire) روی آورد و با نوشتن رمان‌های عامه‌پسند (romans noirs) زندگی ‌گذراند. در سال 1822 با زنی مسن‌تر از خود به نام مادام دوبرنی /Mma de BERNY که بالزاک برای او نام le Dilecta (محبوبم) را برگزیده بود آشنا شد. دوستی عمیق آن‌ها تا واپسین دم زندگی ادامه یافت. این زن تا پایان عمر (۱۸۳۶) در تمامی سختی ها به او را یاری رساند. در سال 1825 بالزاک برای سامان دادن به وضع مالی خود به کار انتشارات روی آورد. چاپخانه‌ای خرید. اما این تلاش بی ثمر جز سرخوردگی و غرق شدن هر چه بیشتر نویسنده در انبوه وام‌هایی که او را تا پایان عمر عذاب می داد نتیجه‌ای نداشت. موفقیت ناگهانی رمان شوان‌ها (les chouans) شکل زندگی او را دگرگون ساخت و سبب شد تا وی از آن پس زندگی سخت و لجوجانه‌ی خود را آغاز کند. در سال 1832 به سیاست روی آورد، زمانی به طرف افکار آزادی‌خواهانه کشیده شد و کمی بعد جذب عقاید سلطنت‌طلبانه و مذهبی (کاتولیک) گردید. اما وام‌هایش او را وادار به نوشتن رمان‌های پیاپی می‌کرد. تنها معدودی مسافرت، وقفه‌هایی در کارش پدید آورد. مکاتبات او با مادام هانسکا /Mme Hanska  - زنی لهستانی که نویسنده گاه با نام «بیگانه» از او یاد می‌کرد - از سال 1833 آغاز شد. بالزاک با او به سویس، لهستان و روسیه سفر‌ کرد. در سال 1850 مادام هانسکا بیوه شد و تصمیم گرفت با نویسنده که از مدت‌ها پیش دوست می‌داشت ازدواج کند. اما بالزاک که بیمار شده بود و توانش به پایان آمده بود چند ماه بعد در پاریس زندگی را بدرود گفت.

 

 کمدی انسانی

کمدی انسانی/ le comedie humaine که ممکن است الهامی از کمدی الهی دانته باشد به نوشته‌های بالزاک گفته می‌شود که خود آن را در سال 1841 برای مجموعه‌ی آثارش برگزید. رمان‌های بالزاک تا سال 1841 فاقد ارتباط لازم بود، بدین سبب تصمیم گرفت شخصیت‌های رمان‌هایش را در داستان‌های دیگر نیز مطرح کند ( این شیوه جالب توجه برای نخستین بار در دست‌نوشته‌های رمان باباگوریو/ (le Pere Goriot مشاهده می‌شود: اژن ماسیاک/ Eugene de Massiac همان اژن دوراستیناک/ Eugene de Rastignac رمان قبلی‌اش، چرم ساغری (le Peau de chagrin) است.

بالزاک طرح اولیه‌ی برگزیدن نام کمدی انسانی را برای آثار خود در نامه‌ای که به مادام هانسکا نوشت مطرح کرد. سپس در مقدمه‌هایی که فلیکس داون/Felix Davin  بر آثار او می‌نوشت به اطلاع عموم رسید. طرح بالزاک دارای وسعت خارق‌العاده‌ای است. او در سال1845 طرحی را تدوین کرد که شامل 137 اثر می‌شد؛ آثار به نگارش در آمده یا در دست‌ کار. (پس از مرگ تنها 91 اثر از او به جا ماند که شش اثر آن در فهرست تدوین شده‌اش نبود).

کمدی انسانی را می‌توان به  بررسی‌های اخلاقی و بررسی‌های فلسفی طبقه‌بندی کرد.

شکل دیگر دسته‌بندی آثار بالزاک از این قرار است:

 صحنه‌هایی از زندگی فردی: در داستان گوبسگ/Gobeseck

 صحنه‌هایی از زندگی شهرستانی در داستان اژنی گرانده/  Eugenie Grandet

 صحنه‌هایی از زندگی در پاریس باباگوریو/  le Pere Gorio

 صحنه‌هایی از زندگی سیاسی کاری سرّی/  Une tenebreuse affaire

 صحنه‌هایی از زندگی نظامی شوان‌ها/  les Chouans

 صحنه‌هایی از زندگی روستایی روستاییان/  les Paysans

به عقیده  ژفروآ سن هیلر/ Geoffroy Saint-Hilaire نویسنده‌ی ناتورالیست 1844-1772، «بالزاک در نظر داشته دگرگون شدن انسان اجتماعی را تحت تاثیر محیط به تصویر کشد». والتراسکات/ Walter Scott 1832-1771 نویسنده‌ی انگلیسی که ارزش رمان را تا سطح فلسفه‌‌ی تاریخ ترفیع داد، می‌گوید: «بالزاک شیوه‌ای خاص در داستانسرایی بنا نهاد اما دریغ که به پیوند میان آثارش آن گونه که داستان کاملی را شکل دهد نیندیشیده
بود.» او همچنین درباره‌ی آثار بالزاک می‌گوید: «[کار او] نوشتن تاریخ فراموش شده‌ی
عرف و آداب بود. او در این راه از مورخان بسیاری [شخصیت‌های داستانی] سود ‌جست و در عین حال تا سطح اندیشه‌های اخلاقی و فلسفی درباره‌ی حیات اجتماعی اوج ‌گرفت».

بالزاک اشتغال خاطر خود را نسبت به مسأله‌ی آموزش چنین بیان می‌کند: «من در روشنایی دو حقیقت جاودانه می نویسم: مذهب و سلطنت. دو ضرورتی که حوادث معاصر بیانگر آن‌ها هستند.»

امروزه دیگر ارزش کمدی انسانی به معتقدات مذهبی و سیاسی آن نیست بلکه در غنای خارق‌العاده‌ای است که آثار وی راجع به درهم‌ریختگی جامعه فرانسه از زمان انقلاب 1789 تا پایان  سلطنت ژوئیه، از فروپاشی و سپس بازسازی جزئی سلسله مراتب قدیمی، قدرت پول، اوج بورژوازی، ظهور سرمایه‌داری نو، لذت‌جویی به عنوان عامل تباهی جامعه و جاه‌طلبی افسارگسیخته، در خود دارد.

روحیه‌ی بالزاک، رمانتیک، افراط گرا و پرتباین است. او در تصویر کردن پدیده‌های اجتماعی، همان قدر مهارت دارد که در ساختن نمونه‌های فردی. نمونه‌هایی که قادرند با هویت حقیقی خود به رقابت برخیزند. بالزاک نوع تازه ای از رمان را به وجود آورد که به تصویر گری و توصیف واقعیت پرداخت. این واقعیت که به نام واقعگرایی ادبی (realism litteraire) شناخته شد برای چندین نسل به عنوان الگو باقی ماند. واقعگرایی ادبی همچون هاله‌ای برای مدت زمانی، شکل اصلی هنر بالزاک را پنهان کرد. اما با اظهارنظرهای به موقع بودلر مورد توجه قرار گرفت. او می‌گوید: «شگفت آنکه این هاله‌ی پر شکوه،‌ او را از نظر بینندگان می پوشاند. به نظر من، ارزش اصلی کار او در مشاهده‌اش نمود می‌یابد که نگرشی سودایی است. بدون رجوع به بالزاک، مسائل رمان را نمی توان بررسی کرد.»

نگاه بالزاک بسیار موشکافانه است. در مورد گوبسک رباخوار می‌نویسد: « او و خانه‌اش شبیه هم اند، مانند حلزون و خانه‌ی صدفی‌اش». واقع‌گرایی بالزاک در این جا مبتنی بر پرداختن به شخصیت داستان از بیرون است. او برای خواننده، پیش از همه، پیکره‌ای مادی با شرح و بسط بسیار از جزئیات می‌سازد. لباس‌ها، چهره‌ها و ... شخصیت را آشکار می‌کند. حتی نام هایشان بامعناست.

هنگامی که بالزاک کوچه و خیابان های شهری را به یاد نمی‌آورد، پیش از آغاز کار، نقشه آن شهر را مورد مطالعه دقیق قرار می‌داد.

در کمدی انسانی گونه‌های مختلفی از شهرستانی‌ها و پاریسی‌ها را می‌توان یافت . منش‌هایی که به دقت رسم شده اند. این منش‌ها به حدی دارای خصوصیت‌های انسانی است که ارزش جاودانه می‌یابند. بالزاک به منش‌های اغراق‌آمیز علاقه‌ی خاصی دارد بخصوص به جاه‌طلبانی چون اژن دوراستیناک، لوسین دو روبامپره/Lucien de Rubempre  و یا ماجراجویانی مانند وترن/ Vautrin.

در کمدی انسانی، بالزاک با طرح پول به عنوان وسیله‌ی فشار به جامعه و پستی های بسیار دیگر، با طرح سوداگری‌ها و ورشکستگی‌ها و ... بدبینی خود را بیان می‌نماید.

کمدی انسانی داستان آداب و رسوم و خصلت‌های آدمی است که از خلال آن می‌توان اجتماع را از نظر باز ‌گذراند. بالزاک در این باره می‌گوید: «چنانکه جامعه‌ی فرانسه، تاریخ نگار باشد من منشی آنم».

با وجود آشفتگی‌ها و افراطی‌ها، بالزاک با کمدی انسانی بنایی از هنر واقعگرایی به جای ‌گذارد که با نوآوری و ژرف‌اندیشی و غنای رمانتیک، آن را برای تمام رمان‌نویس‌های معاصرش نمونه قرار ‌داد.

«یک نسل، نمایشی است با چهار یا پنج هزار شخصیت برجسته؛ این نمایش کتاب‌های من است».

 

زنبق درِّه

در این داستان، بالزاک طبیعت زنانه و شاعرانه‌ای را به تصویر می‌کشد. «مادام مرسف» شخصیتی الهام گرفته از دوستش «مادام دوبرنی» ، تعالی واقعی انسان را نشان می دهد. او به خاطر ایثار نسبت به خانواده‌ و عشقی که به «فلیکس دوواندانس» دارد می‌میرد. او تصور می‌کرد که می‌تواند آن مرد جوان را چون پسر خود دوست بدارد.

 

آرزوهای بر باد رفته

«لوسین دوروبامپره» شاعر جوان شهرستانی که می‌خواهد وارد دنیای روزنامه‌نگاری پاریس شود دچار شکستگی‌های پی در پی می‌شود و خود را در سلولی که در آن زندانی شده به دار می زند.

 

باباگوریو

در پانسیون غم‌انگیز «مادام وکر» موجوداتی رنگ ‌پریده و نحیف زندگی می کنند. اژن دوراستیناک دانشجوی فقیری که آرزو دارد ثروتمند شود. باباگوریو که به رنجی بزرگ مبتلاست. «مادام دوبوزه آن» دختر عموی راستیناک، راز باباگوریو را برا‌ی او آشکار می‌‌کند: او برای آن که دخترانش بتوانند ازدواج کنند به فلاکت افتاده است. «آناستازی» نجیب‌زاده «مسیو دو رستو» و «دلفین»، صراف یهودی «بارون توسن‌ژان».

 دامادهای باباگوریو حاضر نمی شوند او را ببینند، زیرا فقیر شده است. «وترن» به جوان
بلندپرواز معامله‌ای پیشنهاد می‌کند که او برادر «ویکتورین تای نر» را که فردی ثروتمند است بکشد تا راستیناک بتواند با او ازدواج کند. از طرفی راستیناک عاشق زن «بارون نوسن ژان» می‌شود. «وترن» محکوم خطرناک در همان روزی که مردی برادر ویکتورین را می‌کشد از آن کار صرف نظر می کند.

 دو دختر باباگوریو می‌آیند تا از پدرشان یاری گیرند زیرا شوهرانشان از ماجرا خبردار
شده‌اند. آن‌ها وقیحانه با هم درگیر می شوند و پس از آن باباگوریو می‌میرد. تنها راستیناک و دانشجوی پزشکی «بیانشون» آن‌جا حضور دارند.

 

اژنی گرانده

«مسیو گرانده»‌ که سابقاً بشکه‌ساز بوده، طی انقلاب، ثروت قابل ملاحظه‌ای به دست می‌آورد. او همراه همسرش، که او را بسیار می‌آزارد، خدمتکارش «نانو» و دخترش «اژنی» که مطیع اوست، با خست زیادی زندگی می‌کند. اژنی دلباخته‌ی پسر عمویش شارل می‌شود. پدر شارل پس از ورشکستگی خودکشی کرده است. اژنی تمام پس‌اندازش را به پسرعمویش می دهد تا او بتواند برای تجارت به هند و چین برود. سکه‌های گرانبهای طلایی که پدرش یک به یک به او داده است. پدر گرانده متوجه موضوع می‌شود و از کوره در می‌رود. اما از ترس مطالبه‌ی سهم ارث، مادرش با او آشتی می کند. سرانجام مادر می‌میرد و پس از آن گرانده در میان پول‌ها جان می‌سپارد. اژنی نامه‌ای از شارل دریافت می‌کند که او ثروتمند شده و از روی مصلحت ازدواج کرده است. اژنی با «گرشوی» پیر ازدواج می‌کند و پس از بیوه شدن ثروتش را وقف امور خیریه می‌نماید و با فقر و تنهایی روزگار می‌گذراند.

 

   + سیدمحمدحسین مرعشی Seyed Mohammad Hossein Marashi ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()