آلبرکامو
روژه کیلیو و پیر لوییری
ترجمۀ سید محمدحسین مرعشی
1913: آلبرکامو در هفتم نوامبر، در دهکدۀ سنپُل، در موندووی، واقع در الجزایر، نزدیک مرز تونس، چشم به جهان گشود. پدرش، لوسین کامو، در استخدام تاجری شراب فروش بود. مادرش، کاترین سنتس، دومین فرزند خانوادهاش بود و بیسواد. خانوادۀ کاترین نُه فرزند داشت و پدر و مادرش هر دو الجزایری بودند. کامو نام کاترین- نام مادرش- را بر دختر خود گذاشت. این نام در رمان مرگ خوش آمده است. نام سنتس را نیز برای شخصیت پا اندازِ رمان بیگانهنام خردسالیِ مادربزرگش، کاردونا، را نیز برای شخصیت داستانی ماری برگزید.
1914: لوسین کامو، پدر آلبر، در 28 سالگی به لشکر یکم شمال افریقای ارتش فرانسه پیوست؛ در نبرد مارن [واقع در شمال فرانسه] مجروح شد و در روز یازدهم اکتبر همان سال در بیمارستان نظامی سن بریوک درگذشت. از او برای پسرش تنها یک عکس و تکهای از یک خمپاره که برای بیوهاش فرستاده بودند به جای ماند.
1914- 1918: کاترین کامو، پس از مرگ شوهر، به الجزایر بازگشت و در شهر بلکور، در محلهای فقیرنشین، در کوچۀ لیون ساکن شد. ابتدا در کارخانۀ مهماتسازی سرگرم کار شد، سپس به خدمتگاری پرداخت.
مادربزرگش بازیگر، مستبد و بزرگ خانواده بود. لوسین، برادر ارشد آلبر، و عموهایش که یکی از آنها کارگر بشکهساز بود، الهامبخش شخصیتهای داستان بیزبانان بودند. کاترین، مانند خواهرش اتین سنتس، خوب نمیشنید و به سختی حرف میزد.
1918- 1923: در مدرسۀ ابتدایی واقع در کوچۀ اومرات یکی از آموزگارانِ آلبر به نام لویی ژرمن که مبارزی قدیمی بود به آلبر کوچک علاقهمند شد. او خانوادۀ آلبر را به دشواری متقاعد کرد تا پسرشان را برای شرکت در کنکور بورسهای دبیرستانی معرفی کنند. ژرمن با جدیت و بدون دریافت دستمزد آلبر را [درس خصوصی داد، و] برای ادامۀ تحصیل آماده کرد. کامو در تمام عمر با آقای ژرمن مکاتبه میکرد.
او در فرداری روزی که جایزۀ نوبل را دریافت کرد کتاب خطابهای سوئدی را به آقای ژرمن هدیه کرد. کامو تنها دو کتاب را که در این دوره خوانده بود به خاطر میآورد: بچههای دریا اثر گابریل دولا لاندل (فریاد «به طرف دریا!» که او در نمایشنامۀ حکومت نظامی آورده از این رمان است) و رمان صلیبهای چوبی اثر رونالد دورژلس.
1923- 1930: کامو، پس از گرفتن بورس، در دبیرستان بوژو که در آن سوی شهر قرار داشت به صورت نیمه وقت پانسیون شد. زمانی که مسیر خانه تا دبیرستان را با تراموا طی میکرد منظرۀ خلیج گوچک الجزایر مسحورش میکرد. کامو در این مدت زندگی دوگانهای داشت. روزها را با جوانان مرفه میگذراند که از دشواریهای زندگی خانوادگی او چیزی نمیدانستند و شب به نزد خانوادهاش بازمیگشت که همه عامی بودند. این دو جهان، سالی یک بار، هنگام اعطای جوایز دبیرستان با هم برخورد میکردند. خانوادۀ کامو، باز مانند فقرا لباس نو میپوشیدند، و در باغچۀ زیبای چسبیده به تئاتر، وصلهای ناجور بودند. کاموی جوان از این وضعیت احساس شرمساری میکرد.
کامو در تعطیلات تابستانی در برابر دریافت دستمزدی اندک در مغازهها کار میکرد؛ به آموختن انگلیسی پرداخت؛ با زبان اسپانیایی آشنا شد؛ اما «تنها بود و دل به کار نمیداد. نتیجۀ کار مطلوب نبود». در برابر، در فوتبال که در سراسر زندگی به آن علاقهمند بود به موفقیتهایی رسید. در سال 1929 به عنوان دروازهبان به تیم جوانان دانشگاه ریسینگ الجزیره (RUA) پیوست.
1930: به دریافت دیپلم نخستین گام را به سوی ترقی را برداشت. در ماه دسامبر نخستین نشانههای ابتلای به بیماری سل در او نمایان شد. در بیمارستانی بستری شد. تا سال 1932 نزد عمویش آکو که قصاب بود زندگی کرد. آکو که فردی تحصیل کرده بود کتابخانهاش را در اختیار او گذاشت. کامو آثار نویسندگانی چون بالزاک، دوما، ژولورن، و ژید را خواند.
193: دوستان دورۀ دبیرستان در این دوره آندره بلامیش و کلود دوفرمینویل بودند. او با ماکس پلفوشه دوست شد و استادانی چون پل ماتیو و ژان گرونیه داشت. کامو مقالۀ مرگ روح، کتاب پشت و رو، [مجموعۀ مقاله] و رمان انسان عاطفی را به گرونیه تقدیم کرد. در سال 1959 بر چاپ دوم رُمان جزایر که اثر استاد فلسفهاش بود مقدمهای نوشت؛ اثری که تأثیری بسیار بر آثار کامو داشت. او در مجلۀ سود [جنوب] مقالههایی دربارۀ برگس، ورلن، و موسیقی نوشت. رمان رنج، اثر آندره دو ریشو، را که ژان گرونیه به او داده بود با علاقه خواند.
1934: در این سال با سیمون هیه، دختر جوان، ثروتمند و زیبایی ازدواج کرد و در 1936 با تحمّل «تجربههای دردناک» از او جدا شد. این جدایی در مرگ روح به صورتی غیرمستقیم دیده میشود.
1935: در رشتۀ فلسفه لیسانس گرفت. در جنبش ضدفاشیستیِ آمستردام پلهیل [که هانری باربوس و رومن رولان بنیاد گذاشته بودند] به مبارزه پرداخت. کامو زیر نفوذ ژان گرونیه، که او را رهبر آینده میدید، وارد حزب کمونیست شد و مسؤولیت تبلیغ در جامعۀ مسلمانان را پذیرفت. نوعی دانشگاه مردمی پدید آورد و پس از آن در 1936 خانۀ فرهنگ و تئاتر کار را ایجاد کرد. او حزب کمونیست را به جنبش آمستردام پلهیل معرفی کرد. در آنجا ماکس پلفوشه، نمایندۀ جوانان سوسیالیست، را ملاقات کرد. کامو در نامهای به ژان گرونیه محافظهکاری روشنفکرانهاش را نسبت به مارکسیسم و بیاعتمادی خود نسبت به مفهوم پیشرفت [پروگره] بیان داشت. پیوستنش به حزب احساسی تلقی شد و عزم همبستگی به خویشان تعبیر گردید.
1936: کامو پس از بازگشت از سفری به اروپای شرقی از همسرش سیمون جدا شد. در این مدت گاه تنها و گاه با جمع بود. «خانهای در برابر جهان» که او مدتی در آنجا زندگی میکرد در رمان مرگ خاموش به تفصیل به تصویر درآمده است. در این سال چند کار دوم داشت: تدریس خصوصی، فراگیری هواشناسی، نمایش سیار همراه با گروه رادیو الجزایر، کاکو پایاننامۀ دورۀ عالیاش را نوشت: متافیزیک مسیحی و نو افلاطون گرایی. به مطالعۀ آثار اپیکتت، مالرو، شستوف، شللر، اسپینوزا و دکارت پرداخت.
1937: کامو ظاهراً براساس نامهای از بلامین به فرمینویل با اتهمام کلیشهایِ «تروتسکیست» از حزب کمونیست اخراج شد. واقعیت این بود که کامو به دشمنی علنی حزب کمونیست با جنبش ملیگرای مصالح حاج، ستارۀ شمال افریقا، که تحتالحمایه بود، اعتراض کرده بود. در ماه مه نخستین اثرش به نام پشت و رو که در سال 1934 تا 1937 به چاپ رسیده بود به چاپ رسید. در کار تئاتر به نمایش آثاری چون در اعماث از گورکی، زن ساکت از بنجانسون، پرومته در زنجیر از آشیل و دون خوان از پوشکین پرداخت. کامو هم کارگردان بود، هم هنرپیشه، و هم تنظیمکنندۀ نمایش. در ماه اکتبر نام جدید «تئاتر اکیپ» را برای گروه نمایش برگزید. این گروه نمایشنامۀ سلستین اثر فرناندو روخاس، و پس از آن در سال 1938 نمایشنامۀ بازگشت کودک هرزهگرد اثر آندره ژید، قایق سخت اثر وایلرک و سرانجام برادران کارامازوف را با تنظیم کوپو اجرا کرد.
1938: کامو به مطالعۀ آثار اشپنگلر، سورل، نیچه، کیرکگارد (رسالۀ ناامیدی) میپردازد. نگارش عیش را ادامه داد و مرگ خوش را به پایان رساند. کالیگولا را برای تئاتر اکیپ، با قصد بازی در نقش اول آن، آماده کرد. معاینهای پزشکی برنامهاش را برای دریافت رتبۀ علمی آگرژه به هم ریخت. در روزنامۀ جبهۀ خلقالجزایر به نام آلژه رپوبلیکن (الجزایر جمهویخواه) که پاسکال پیا آن را اداره میکرد به کار پرداخت. با انتشار تهوع سارتر، کامو در آلژه رپوبلیکن نقدی بر آن نوشت: «قهرمان آقای سارتر، وقتی به جای آنکه برعظمت برخی دلایل ناامید بودنش تکیه ورزد به آنچه در انسان نفرت او را برمیانگیزاند اصرار میورزد، شاید به مفهوم واقعی اضطرابش آگاه نیست.»
1939: کامو نشریۀ ساحلها [ ] را با مشارکت اُدمیزیو و روبلس بنا گذاشت. در ماه مارس رایش یک نویسندۀ چکسلواکی را به خود ملحق کرد. دیوار سارتر انتشار یافت. کامو در آلژهرپوبلیکن چنین نوشت:
یک نویسندۀ بزرگ همیشه جهان و گفتارش را همراه دارد. گفتار آقای سارتر به نیستی و در عین حال روشنبینی معتقد شده است.
در ماه آوریل تئاتر اکیپ نمایشنامۀ بازیگر دورهگرد جهان غرب اثر سینگ را به صحنه برد. در ماه مه عیش انتشار مییابد، که مجموعهای است از چهار رسالۀ شاعرانه که بین سالهای 1937 و 1939 نگاشته بود. کامو در این اثر به موضوع خوشبختی پرداخته است.
در ماه ژوئن در روزنامۀ آلژهرپوبلیکن ده- دوازده مقاله دربارۀ بینوایی در قبالیه [بیلی، قبایل] نگاشت که کیفرخواستی شدید علیه استعمارگران است: «نفرتآور است اگر گفته شود مردم قبایلیه با فقر خو گرفتهاند. نفرتآور است اگر گفته شود این مردم همان نیازهای ما را ندارند [...] در یکی از روزها، صبح زود، در تیزیاوزو [ ] کودکانی ژندهپوش را دیدم که بر سر تصاحب محتویات یک سطل آشغال با سگها درگیر شده بودند. یکی از ساکنان محل گفت: صبحها همیشه همینطور است.»
تعداد بسیاری از این مقالهها در کتاب درگذر روزها، رویدانگاری الجزایر چاپ شدهاند.
در سپتامبر جنگ جهانی دوم رسماً اعلام شد. روزنامۀ آلژهرپوبلیکن که با سانسور مشکلات جدی داشت، در بیستوهشتم اکتبر تعطیل شد و به جایش لوسوار ژپوبلیکن منتشر شد که گسترۀ نشر آن الجزایر بود. انتشار این روزنامه نیز به نوبۀ خود در دهم ژانویه 1940 به حالت تعلیق درآمد. کامو کوشید با ورود به ارتش به جنگ برود، ولی به دلایل وضعیت جسمانی پذیرفته نشد.
1940: کارهای بیثمر، کامو به اوران رفت. و پس از آن به پاریس. در آنجا پاسکال پیا او را به نوشتن در نشریۀ پاریسوار ترغیب کرد. در نمایشِ فیلمِ امید با آندره مالرو نویسندۀ آن دیدار کرد. روز دهم ماه مه ارتش آلمان به فرانسه یورش برد. کامو به کلرمون فران و سپس به لیون رفت؛ در حالی که همچنان برای پاریسوار مینوشت. در سوم دسامبر با فرانسین فور، از اهالی (وهران اوران) ازدواج کرد.
1941: پس از خروج از پاریسوار، به وهران بازگشت و در مؤسسات خصوصی به تدریس پرداخت. فرانسین نیز به عنوان معلم علیالبدل استخدام شد. کامو در این مدت به مطالعۀ آثار تولستوی، مارک اورل، آلفرد دووینی، ساد، پیردولاریوی (روحها براساس کار لاریوی تنظیم شده است) پرداخت. در بیستویکم فوریه سهگانۀ پوچی را به پایان برد: جستار (اسطورۀ سیسوفوس) رمان (بیگانه) نمایشنامه (گالیگولا). کامو این نمایشنامه را بسیار ویراست.
پ1942: بیماری سل دوباره به سراغ کامو آمد. در ماه فوریه به پانولیه رفت، نزدیک شامبون سور لینیون. از آنجا کمکم به سوی سنتاتین رفت.
رمان بیگانه را که در فاصلۀ سالهای 1939 و مه 1940 نگاشته بود منتشر کرد و از اینجا همکاری طولانی کامو با گالیمار آغاز شد. اسطورۀ سیسوفوس اندکی بعد انتشار یافت. حضور نیروهای متفقین در سواحل الجزایر در هشتم نوامبر، اجازه نداد که کامو به الجزایر برگردد. فرانسیس برای ادامۀ تدریس به الجزایر رفته بود. آنها تا زمانی که فرانسه از اشغال نجات پیدا کرد یکدیگر را ندیدند. کامو سوءتفاهم را نوشت و پاسکال پیا را در لیون ملاقات کرد. پیا او را به نهضت مقاومت وارد کرد.
1943: در ضمن اجرای نمایشنامۀ مگسها، کامو ژانپل سارتر و سیمون دوبوار را ملاقات کرد و با آنها دوست شد. نخستین نامه به یک دوست آلمانی را در این زمان نوشت. در انتشارات گالیمار به عنوان ویراستار سرگرم کار شد. جستاری را که با عنوان مادام دولافایت و کلاسیسسم نوشته بود منتشر کرد.
1944: کامو در نویسندگی، چاپ و توزیع روزنامۀ کومبا که به صورت زیرزمینی انتشار مییافت، با نامهای مستعار، بوشار و ماته، همکاری میکرد. پس از بازداشت کلود بورده [یکی از پایهگذاران و مدیر کومبا که به وسیلۀ گشتاپو دستگیر شد] مدیریت انتشار کومبا به کامو با واگذار شد.
سوءتفاهم در تئاتر ماتورنها نمایش داده شد. کامو به ماریا کاسارس که بازیگر نقش اول زن بود دل باخت.
روز 25 اوت پاریس [از اشغال ارتش آلمان نازی] آزاد شد و به کومبا به صورت علنی منتشر شد. کامو در این نشریه که تا ژوئن 1947 روزانه منتشر میشد به نوشتن سرمقاله پرداخت.
1945: کامو با فرانسوا موریاک دربارۀ عفو عمومی مخالفت کرد و او را به عدالتی سریع و مؤثر فراخواند.
اعدام روبر بلاسیلاخ [روزنامهنگار و نویسندۀ فرانسوی] مسیر فکری کامو را تغییر داد.
هشتم ماه مه: کشتار و اعدام در ستیف [شهری در الجزایر] ادامه داشت. کاری که با توصیه و فشار دولت دوگل (و مطبوعات، جز روزنامۀ کومبا، جریان داشت. کامو به انتشار یک سری مقاله پرداخت که در آنها به وضوح نظرات فرحت عباس [از رهبران جبهۀ آزادیبخش ملی الجزایر] را بیان میکرد:
یکپارچگی از این پس ممکن نیست. ششم و نهم اوت هیروشیما و ناکازاکی بمباران اتمی شد. کامو در کومبا چنین نوشت: «تمدن صنعتی به آخرین درجۀ توحش خود رسیده است. در آیندهای کمابیش نزدیک، از میان خودکشی دسته جمعی و کاربرد هوشمندانۀ علم یکی را باید برگزید.»
پنجم دسامبر، فرانسین که در اواخر 1944 به پاریس برگشته بود دوقلوهایش را به دنیا آورد: ژان و کاترین.
کالیگولا در تئاتر ابرتو با شرکت ژرار فیلیپ، میشل بوکه، ژرژ ویتالی، و مارگولیون به صحنه میرود. نمایش با استقبال فراوان روبهرو میشود.
1946: کامو کنفراسیهایی در ایالات متحده، بهویژه در نیویورک و هاروارد، و در کبک [کانادا] برگزار میکند.
طاعون را در اوت به پایان میرساند و با رُنهشار (نوسیندۀ برگهای رؤیا) که به عقیدۀ او شاعر بزرگ فرانسه در آن زمان است، دوست میشود. در کومبا مقالههایی با عنوان «نه قربانیها، نه جلادها» انتشار میدهد و فضای جنگ سرد را که در تمام جهان رو به گسترش است محکوم میکند. کامو نوعی بیطرفی فعال را پیش میگیرد و بلوکهای ایدهئولوژیک و نظامی را، که به نوعی نشان از درگیری جهانیِ گریزناپذیر میان واشنگتن و مسکو میدهند [مانند آنچه در فرانسه میان گلیستها و کمونیستها به وجود آمده بود] محکوم میکند.
1947: کامو به اِعمال سرکوب در ماداگاسکار اعتراض میکند. دشواریهای مالی و معضلات سیاسی [...] سبب از هم پاشیده شدن تحریریۀ کومبا میشود. پیش از بروز اختلاف با پاسکال پیا، و به هم خوردن دوستی آن دو، کامو به جای پیا مدیر کومبا میشود. کامو پیشنهاد دوگل را رد میکند و مجله را به کلود بورده که از بنیانگذاران آن بود واگذار میکند.
در ماه ژوئن طاعون منتشر شد و جایزۀ منتقدان را گرفت. طاعون مورد استقبال بسیار قرار میگیرد و پس از انتشار اومانیسم و ترور [اثر مولوپونتی] کامو با موریس مولوپونتی اختلاف پیدا میکند. به عقیدۀ او مولوپونتی [در امانتیسم و ترور] از استالینیسم، که آن را انحراف هولناک از انقلاب میداند، تمجید کرده است.
1948: در ماه نمایشنامۀ حکومت نظامی در تئاتر مارینی به صحنه رفت. کارگردان آن ژانلوییبارو. بود و بازیگرانش پیر برتن، مادلن رونو و ماریا کارسارس. نمایش مورد استقبال قرار نمیگیرد. ژانلوییبارو در نظر داشت پس از شکست اجرای کالیگولا، با کامو همکاری کند آنگونه که ژووه با ژیرودو کار کرده بود. او انتظار کامویی پرشور داشت همانند کاموی کالیگولا که پاسخگوی مفهوم دیونیزی نمایش بود. اما این نویسندۀ طعنهزدن طاعون بود که این نمایشنامه را نگاشته بود. این ناهمخوانی سبب عدم انسجام نمایش شد. این شکست نویسنده را از نمایشنامهنویسی روی گردان کرد.
1949: کامو به منظور دفاع از کمونیستهای یونانی که به اعدام محکوم شده بود فراخوان داد. از ژوئن تا اوت در امریکای جنوبی به ایراد یک دوره سخنرانی پرداخت پس از بازگشت بار دیگر دچار بیماری سل شد.
15 سامبر: در به صحنه بردن نمایشنامۀ عادلها در تئاتر اُبرتو با ماریا کاسارس، سرژ رجیانی، میشل بوکه، و ایو برنویل شرکت کرد.
1950: مقالههای سیاسی مهم کامو که در سالهای 1944تا 1948 نوشته شده بود گردآوری شد و به نام نوشتههای روز (جلد اول) به چاپ رسیدند.
کامو در خیابان مادام (در منطقۀ 6 پاریس) اقامت گزید.
1951: انسان طاغی که بین سالهای 1945 تا 1950 نوشته شده بود در نوامبر این سال منتشر شد، و مشاجرات قلمی کامو با اگزیستانسیالیستها، سوررئالیستها، کمونیستها و برخی مسیحیان را دامن زد. این اثر که دربارۀ خشونت نگاشته شده روحیۀ انقلابی از نظر براندازن پادشاهی 1793، نیهیلیستهای روس نیمۀ دوم سدۀ نوزدهم، لنین، و به صورت کنایی سوررئالیستها را مورد تحلیل انتقادی قرار میدهد. نتیجۀ این بحثها لزوم تحدیدها بود: انسان طاغی باید حدود عصیان خود را بداند. در ماه دسامبر کامو از اقامۀ دعوای ناسیونالیستهای جنبش به نفع پیروزی آزادیهای دموکراتیک در بلیدا [از شهرهای بزرگ الجزایر، نزدیک الجزیره] منصرف شد.
1952: بیستودوم فوریه، کامو از اقدام سارتر در دفاع از اعضای اتحادیۀ کارگران اسپانیا که به فرمان فرانکو به مرگ محکوم شده بودند حمایت کرد.
در ماه مه: مجلۀ دوران جدید [لهتان مدرن] که سارتر مدیر آن بود دربارۀ انسان طاغی کامو مطلبی منتشر کرد. این نوشته، زیر نام فرانسیس ژانسن، حاوی مطالب توهینآمیزی نسبت به آثار کامو و شخصیت او بود. پاسخ کامو خطاب به مدیر نشریه (سارتر) که در ماه اوت نوشت و پاسخی که سارتر به کامو داد رسماً به دوستی آنان پایان داد.
در ماه نوامبر کامو از یونسکو استعفا داد تا علیه اسپانیای تحت حکومت فرانکو [که به عضویت یونسکو پذیرفته شده بود] اعتراض کرده باشد. کامو برای ریاست تئاتر رکامیه اعلام آمادگی کرد.
1953: هفدهم ژوئن، شورشهای برلن شرقی اوج گرفت. کامو برای محکوم کردن مداخلات اتحاد شوروی، سخنگوی "مشارکت" (Mutualite) شد. در جشنوارۀ هنرهای نمایشی آنژر دو نمایشنامۀ کامو اجرا شد: سرسپردگی به صلیب به کارگردانی کالدرون، و روحها به کارگردانی پیردولاریوی. کتاب در گذر روزها 2 که مجموعهای از مقالات سیاسی او در سالهای 1948 تا 1953 بود منتشر شد.
1954: کامو به نفع ناسیونالیستهای محکوم به مرگ تونسی مداخله میکند. کتاب تابستان (téÉ Ľ) مجموعهای از جسارتهای تغزلی کوتاه او که بین سالهای 1939 تا 1953 نگاشته شده بود منتشر میشود. فرانسین به افسردگی عمیقی دچار میشود. کامو که سردرگم شده بود دیگر قادر به نوشتن نبود.
اول نوامبر: یه سری سوء قصدها به ویژه در اورِس [در شمال شرقی الجزایر] نشان از آغاز چیزی دارد که دولت فرانسه مدتها آن را حوادث الجزایر خواند.
1955: در ماه آوریل، مه کامو برای نخستین بار به یونان میرود، و در آنجا دربارۀ آیندۀ تراژدی سخنرانی میکند. در هفتهنامۀ اکسپرس که ژانژاک سروان شرایبر و فرانسوا ژیرو انتشار آن را در سال 1953 آغاز کردند روزنامهنگاری را از سر میگیرد. در این هفتهنامه او به وِیژه به مسائل استعماری و به طور خاص به جنگ الجزایر میپردازد. بیشتر با این خواست که از مشی سیاسی پیرمندس فرانس [نخست وزیر وقت فرانسه] حمایت کند.
1956: در بیستودوم ژانویه به درخواست دوستان «آزادیخواه»اش و در میان فریادهای تمسخرآمیز هواداران «الجزایر فرانسه»، کامو درخواست ترک مخاصمه عمومی میکند. او از این دو جبهه میخواهد مراعات مردم غیرنظامی را در تشدید مخاصمه بکنند. بدین منظور او با ییک از رهبران جبهۀ نجات ملی الجزایر به نام محمد لبجاوی ملاقات میکند و آن را در فصلی از کتاب خود به نام حقایقی درباب انقلاب الجزایر بیان رمان سقوط [هبوط] در ماه مه منتشر میشود. برداشتهای بسیاری از شخصیت کلمانس، قاضیِ تائبی که با نقل داستان سقوط خود دیگران را ملامت میکند، ممکن است با هدف قرار دادن اگزیستانسیالیستها و یأسی که آنها ایجاد کرده بودند. در پی تحمل تشدید افسردگی فرانسین، کامو نیز به نوعی دروننگری تن میدهد. این کتاب به اندازۀ رمان طاعون مورد استقبال قرار میگیرد.
به دلیل مسائل سیاسی الجزایر رابطۀ کامو با سروان شرابیر تیره میشود، و از هفتهنامۀ اکسپرس میرود.
در سپتامبر مرثیهای برای یک راهبه که کامو از فاکنر اقتباس کرده بود، در تئاتر ماتورنها با بازیگری کاترین سلرز، میشل اوکلر و مارککاسو به صحنه میرود.
4 نوامبر: ارتش شوروی وارد بوداپست میشود. کامو به نفع شورشیان مجار از سازمان ملل درخواست اقدام میکند.
1957: غربت و ملکوت، مجموعۀ داستان، منتشر میشود. در جشنوارۀ هنرهای نمایشی آنژر، کامو بار دیگر کالیگولا را با همکاری میشل اکلر و ژانپیر ژوریس به صحنه میبرد. شهسوار اولمدو که اقتباسی از لوپ دووگا است را نیز به صحنه میبرد. در پاییز کتاب تفکرانی در باب گیوتین از کامو منتشر میشود. در این کتاب کامو نفرتش از مجازات مرگ را عنوان میکند.
16 اکتبر: کامو به عنوان نهمین فرانسوی و جوانترین آنان جایزۀ نوبل ادبیات را دریافت میکند، به دلیل «مجموعۀ آثاری که مسائل مطرح روز را برای وجدان بشر روشن میکند.»
1958: سلامت کامو رو به وخامت میگذارد. حملههایی که پس از دریافت جایزۀ نوبل به او میشد، و جنگ الجزایر خستگی عصبی شدیدی به بار آورد که سفر به یونان نیز آن را نزدود ــ خانهای در لور مارن در وکلوز نزدیک ایلسورِلارسوگ میخرد. در آنجا بارُنهشار پیوسته دیدار میکند. در ماه ژوئن در گذر روزها 3، رویدادنگار الجزایر 1939- 1958 از او منتشر میشود، مجموعهای از نوشتههای کامو که در نشریۀ آلژه رپوبلیکن در 1938، در نشریۀ کومبا 1945 تا 1947، در نشریۀ اکسپرس در 1955 تا 1956 منتشر شده بودند. این کتاب با مقدمه و موخرهای از کامو منتشر میشود؛ او همزمان تروریسم کور جبهۀ خلقالجزایر و باجگیری و شکنجه نیروهای فرانسوی را محکوم میکند.
کامو «فدرالیسم داخلی» و ایجاد یک جامعۀ فرانسوی ـ افریقایی را که در آن الجزایر مرکزیت داشته باشد، پیشنهاد میکند. در اکثر نشریات چاپ این کتاب بازتابی پیدا نمیکند.
1959: تسخیر شدگان که اقتباسی از رمان داستایفسکی است در تئاتر آنتوان با بازیگری پیر بلانشار، پیروانک، کارترین سلرز به صحنه میرود. در پایان این سال کامو نیروی آفرینندگی خود را باز یافته است و 200 صفحه از رمان آدم اول را مینویسد.
1960: در چهارم ژانویه آلبر کامو لورمارن را ترک میکند تا به پاریس برود ـ در اتوموبیل میشل گالیمار، برادرزادۀ گاستون گالیمار ناشر. در شهر ویلبلوون در یون اتومومبیل [از جاده خارج میشود] به درختی میخورد کامو درجا میمیرد. میشل گالیمار چند روز بعد میمیرد. نسخه دستنویس آدم اول در محل پیدا میشود و تا سال 1944 منتشر نمیشوند. کامو این کتاب را به مادرش هدیه کرده بود: «برای تو که هرگز این کتاب را نخواهی خواند.» مدت سه روز بازیگرانی که در شهرهای مختلف فرانسه نمایشنامۀ تسخیرشدگان را بازی میکردند نامههایی از کامو دریافت میکردند که از محل اقامتش پست شده بود. در این نامهها نوشته شده بود: «خسته نباشید. درست مریزاد. من شما را فراموش نمیکنم. من با شما هستم.»
آلبرکامو در گورستان لورمان به خاک سپرده شد.
شارل پییر بودلر/ Charl Pierre Baudelaire
ترجمه: سیدمحمدحسین مرعشی
شارل پییر بودلر/ Charl Pierre Baudelaire در سال 1821 در پاریس متولد شد. پدرش به مطالعه و نقاشی علاقمند بود و او را از همان آغاز با کتاب آشنا کرد. او خود میگوید: «گاهوارة من در کنار کتابخانه قرار داشت». محیط دوران کودکی بودلر، شاید از عوامل اصلی انگیخته شدن ذوق و تخیل شاعرانة او باشد که بعدها سبب گرایشش به نقد و شعر گردید.
پس از مرگ پدر، مدت یک سال در محیطی سرشار از عاطفه و محبت، همراه با مادرش، کارولین دوفه/ Caroline Dufays زندگی کرد. مادری که عطر و لباسهایش برای همیشه در خیال او باقی ماند. ملال جاودانة بودلر از هنگامی آغاز شد که مادرش با مردی به نام سرگرد اوپیک/ Aupick ازدواج کرد. او این انتخاب مادر را هیچگاه فراموش نکرد. در نامهای که سالها بعد برای وی نوشت، شکوه اش را چنین بیان کرد: «کسی که پسری مانند من داشته باشد دوباره شوهر نمیکند.»
مدرسة شبانهروزی لویی لوگران/ Louis-le-Grand نتوانست او را مانند بچههای دیگر به انضباط آورد. سرانجام در حالی که به استعدادهای او اعتراف داشتند از دبیرستان اخراجش کردند. پس از اخراج از دبیرستان به پاریس رفت و دو سال در آنجا به خوشگذرانی پرداخت. برای تغییر در روش زندگی، او را به مسافرت به شرق ترغیب کردند. اما او از نیمة راه بازگشت و به زندگی سابق خود ادامه داد. پس از آن ماهیانه مختصری که ناظر اموال پدری برای او در نظر گرفت، تا پایان عمر، به سختی زندگی گذراند.
چند بار تصمیم به خودکشی گرفت، اما هیچگاه بدان جامة عمل نپوشاند. اعتیاد به تریاک و حشیش (بهشتهای ساختگی)، بیماری و کار، توان او را بیش از پیش تحلیل برد و اندک اندک او را از پای درآورد.
دو سال پس از اقامت در بروکسل، در اثر سکته نیمه فلج شد و قدرت سخن گفتن را از دست داد. او را به فرانسه انتقال دادند. یک سال در بستر بیماری با مرگ مبارزه کرد و سرانجام در سال 1867 در پاریس در پاریس درگذشت.
سالشمار زندگی بودلر:
1821- شارل پی یر بودلر پسر کارولین دوفه (1871 – 1794) و فرانسوا بودلر که منشی مخصوص دوک براس لن و رئیس سابق دفتر سنای امپراطوری بود تولد یافت.
1827 –درگذشت پدرش.
1828 – مادرش با سرگرد اوپیک (1857 - 1789) ازدواج کرد.
- اوپیک همسر و ناپسری خود را به لیون برد.
1823 – بودلر در کالج سلطنتی لیون/ College Royal de Lyon به تحصیل پرداخت.
1836 – ادامة تحصیل در کالج لویی لوگران در پاریس که با موفقیتهای درسی همراه بود.
- برندة جایزهای در نقاشی شد.
- در مسابقه عمومی شعر لاتین دیپلم افتخار گرفت.
- نخستین شعر خود را با همکاری دوستانش سرود.
1841 – هنگام مسافرت به کلکته به شدت بیمار شد و ناخواسته در «ایل دو ره اونیون/ Ile de Reunion» از کشتی پیاده شد.
1842 – پس از بازگشت به فرانسه، ارثیة پدری را دریافت کرد.
- در پاریس اقامت گزید و بارها محل اقامت خود را عوض کرد.
- با زنی به نام ژن دووال/ Jeanne Duval آشنا شد.
1844 – برای پیشگیری از ولخرجیها او، خانوادهاش از طریق قانونی، ارثیه پدری اش را به ناظری سپردند که مختصری پول به صورت ماهانه به او میپرداخت.
1845 – قسمتی از اشعار گلهای رنج/ Fleurs du mal را به رشته تحریر آورد.
- اولین مقالهاش را به نام سالن ادبی 1845/ Salon de 1845 منتشر کرد که نقدی بر تابلوهای نقاشی سالن مذکور بود.
- با روزنامة ادبی کوچکی به نام کشتی شیطانی به همکاری پرداخت.
1846 – رسالهای به نام رهنمودهایی به ادیبان جوان نگاشت.
1847 – داستان کوتاهی به نام فانفورلو/ La Fanfarlo در بولتن انجمن ادبیات/Bulletin de la Science des gens de lettres چاپ کرد.
- با آثار ادگار آلن پو/ Edgar Poe آشنا شد.
1848 – با نشر مقالات سیاسی، در مجله نجات ملی/ Salut Public که وی یکی از سردبیران آن بود، مدتی به فعالیتهای سیاسی و اجتماعی روی آورد. اما گرایشات دمکراتیک وی چندان نپایید.
- ترجمة آثار ادگارپو را که تا 1865 ادامه یافت آغاز کرد.
1850- با مجلة جمهوری مردم/ Republique du Peuple به همکاری پرداخت.
- اشعاری را که بعدها به نام گلهای رنج مشهور شد در نشریه پیک انجمن/ le Messager de l’Assemblee، به نام برزخ به چاپ رساند.
1852 – انتشار ترجمههای دیگری از ادگارپو.
- انتشار ترجمه هایی دیگر از این نویسنده در نشریات
- انتشار پژوهشی درلوموند ادبی.
1854 – آغاز انتشار ترجمة داستانهای شگفتانگیز ادگاپور در روزنامة سرزمین.
1855 – قطعات بسیاری در مجلة دو جهان و پژوهشی دربارة ماهیت خنده منتشر کرد.
1856 – چاپ اول کتاب داستانهای شگفتانگیز.
1857 – چاپ جلد دوم داستانهای شگفتانگیز و کتاب گلهای اهریمنی، دادگاه بودلر را به دلیل عدم رعایت اخلاق عمومی در کتاب گلهای اهریمنی به پرداخت 3000 فرانک محکوم کرد.
- انتشار اولین نثرهای منظوم در مجلة اکنون، تحت عنوان شعرهای شبانه.
1858 – ترجمه ماجراهای آرتور گوردون پیم نوشته ادگارپو.
1859 – انتشار برخی کارهای شعریس در مجلات مختلف
- انتشار مقالة کوتاهی درباره تئوفیل گوتیه.
1860 – در حالی که تحت فشار طلبکارها قرار داشت کتاب بهشتهای ساختگی را منتشر ساخت.
1861 – گلهای اهریمنی به چاپ دوم رسید.
- کاندیدای آکادمی فرانسه شد.
- انتشار مجموعه مقالههایی تحت عنوان اندیشههایی درباره برخی معاصرین که تا سال 1865 ادامه داشت.
1862 – انتشار بیست و یک قطعه از اشعار کوتاه منثور در مطبوعات.
1863 – انتشار چند شعر منثور تازه در نشریات مختلف و چاپ نقاش زندگی امروز.
1864 – پاریس را ترک میکند و در بروکسل اقامت میگزیند.
- در آنجا میکوشد با ترتیب دادن کنفرانسهایی امرار معاش کند.
-وضعیت جسمانیاش بیش از پیش رو به ضعف میگذارد.
1865 – ترجمة داستانهای خشن نوشته پو.
1866 - شانزده شعر تازه برای کتاب گلهای اهریمنی که در نشریه پارناس معاصر، انتشار یافت.
- بحران شدید جسمی، او را از پای درمیآورد و قدرت سخن گفتن را از وی میگیرد.
- در حال فلج و زبان پریشی به فرانسه انتقال داده میشود.
1867 – مرگ بودلر در درمانگاهی در پاریس (31 اوت)
ژاک پره ور
ژاک پره ور/ Jacques Prevert، شاعر فرانسوی (۱۹۰۰-۱۹۷۷)، شاعری ساده نویس است با نگاهی کودکانه. گزندگی ندارد. نگاه می کند، می اندیشد، تاسف می خورد. گاه چشمانش مرطوب می شوند، گاه از امید برق می زنند، اما در همه حال، چه زمانی که بغض می کند، چه زمانی که خشمگین است، دوست دارد نوازش کند و نوازش شود. او در شعرهایش، همیشه یک کودک بزرگسال است. ساده می سراید. سادگی نافذ اشعارش ، ذهن شنونده را لحظاتی متوقف می کند. اندیشه ای که شعرهایش از آن عبور می کند چنان آرام است که گویی روحی از آنجا می گذرد. او رندی است که می داند چگونه با تجاهل توصیف کند. شعرهایش از پوشش سنگین و مجلل فیلسوفانه به دور است. دوست دارد زندگی را با کلمات ساده و جملات شکسته نزدیک آورد و بدون نتیجه گیری تمام کند، نتیجه ای که در واقع، ما را به خود نزدیک می کند. و ظرافت نهفته اندیشه انسانی خواننده را بر او آشکار می کند.
باربارا Barbara
یادت هست باربارا
آن روز یکسره باران میبارید
و تو با لب خندان قدم میزدی
شاد شکفته
خیس زیر باران
یادت هست باربارا
باران یکسره میبارید
و من در آن کوچه از کنار تو گذشتم
لبخند زدی
من هم لبخند زدم
یادت هست باربارا
تویی که نمیشناختمت
تویی که مرا نمیشناختی
یادت هست
آن روز را
همان طور که بود به خاطرداری؟
مردی زیر سایبانی ایستاده بود
با صدای بلند صدایت کرد
باربارا
و تو
شاد شکفته خیس
زیر باران
به طرف او دویدی
و به آغوشش پریدی
اینها را یادت هست باربارا
اگر تو را تو صدا میزنم
از من مرنج
من به همه آنهایی که یکدیگر را دوست دارند تو میگویم
حتی اگر آنها را نشناسم
یادت هست باربارا
فراموش نکردهای
آن باران آرام و دلپذیر را
بر روی چهره شاد تو
بر روی این شهر خوشبخت
آن باران را
بر دریا
بر مرکز تسلیحات
بر آن قایق
آه باربارا
چه احمقانه است این جنگ
اکنون چه بر سر تو آمده است
زیر آن باران آهن آتش و پولاد
و او که گرم در آغوشت گرفته بود
مرده است
مفقود شده
یا هنوز زنده است
آه باربارا
در این شهر یکسره باران میبارد
همان طور که آن وقتها میآمد
اما دیگر آن طور نیست
همه چیز محو شده
حتی آن توفان آهن پولاد و خون
تنها لکه هایی ابر
مانند حیوانات مرده
که در جریان آبی که از شهر دور میشود
به آن دورهای دور میروند و میگندند
دور از شهری که چیزی از آن باقی نمانده است.
Rappelle-toi Barbara
Il pleuvait sans cesse sur Brest ce jour-là
Et tu marchais souriante
Épanouie ravie ruisselante
Sous la pluie
Rappelle-toi Barbara
Il pleuvait sans cesse sur Brest
Et je t'ai croisée rue de Siam
Tu souriais
Et moi je souriais de même
Rappelle-toi Barbara
Toi que je ne connaissais pas
Toi qui ne me connaissais pas
Rappelle-toi
Rappelle-toi quand même jour-là
N'oublie pas
Un homme sous un porche s'abritait
Et il a crié ton nom
Barbara
Et tu as couru vers lui sous la pluie
Ruisselante ravie épanouie
Et tu t'es jetée dans ses bras
Rappelle-toi cela Barbara
Et ne m'en veux pas si je te tutoie
Je dis tu à tous ceux que j'aime
Même si je ne les ai vus qu'une seule fois
Je dis tu à tous ceux qui s'aiment
Même si je ne les connais pas
Rappelle-toi Barbara
N'oublie pas
Cette pluie sage et heureuse
Sur ton visage heureux
Sur cette ville heureuse
Cette pluie sur la mer
Sur l'arsenal
Sur le bateau d'Ouessant
Oh Barbara
Quelle connerie la guerre
Qu'es-tu devenue maintenant
Sous cette pluie de fer
De feu d'acier de sang
Et celui qui te serrait dans ses bras
Amoureusement
Est-il mort disparu ou bien encore vivant
Oh Barbara
Il pleut sans cesse sur Brest
Comme il pleuvait avant
Mais ce n'est plus pareil et tout est abimé
C'est une pluie de deuil terrible et désolée
Ce n'est même plus l'orage
De fer d'acier de sang
Tout simplement des nuages
Qui crèvent comme des chiens
Des chiens qui disparaissent
Au fil de l'eau sur Brest
Et vont pourrir au loin
Au loin très loin de Brest
Dont il ne reste rien.
ترانه زندانبان Chanson du geôlier
به کجا
زندانبان
با این کلید خونآلود
میروم تا زنی را که دوستش دارم
رها کنم
اگر وقتی مانده باشد
زنی که خود به زنداناش آوردم
با لطف و بیرحمی
با پنهانترین آرزوهایم
با عمیقترین رنجهایم
میان دروغهای آینده
میان سفاهت سوگندها
میخواهم آزادش کنم
میخواهم آزاد باشد
حتی فراموشم کند
از اینجا برود
اما
بازگردد
و باز هم دوستم بدارد
یا کس دیگری را دوست بدارد
اگر کس دیگری را بخواهد
و اگر تنها شدم
و او از اینجا رفت
تنها چیزی که نگه میدارم
میان گودی هر دو دستم
همیشه نگه میدارم
تا پایان زندگی
نرمی قلبهایش است
که عشق آن را شکل داده.
Où vas-tu beau geôlier
Avec cette clé tachée de sang
Je vais délivrer celle que j'aime
S'il en est encore temps
Et que j'ai enfermée
Tendrement cruellement
Au plus secret de mon désir
Au plus profond de mon tourment
Dans les mensonges de l'avenir
Dans les bêtises des serments
Je veux la délivrer
Je veux qu'elle soit libre
Et même de m'oublier
Et même de s'en aller
Et même de revenir
Et encore de m'aimer
Ou d'en aimer un autre
Si un autre lui plaît
Et si je reste seul
Et elle en allée
Je garderai seulement
Je garderai toujours
Dans mes deux mains en creux
Jusqu'à la fin des jours
La douceur de ses seins modelés par l'amour.
به مناسبت پنجاهمین سال ترور مولود فرعون (نویسنده فرانسه زبان الجزایری)
مولود فرعون1 در 18 مارس 1913 در تیزی ایبل2 حوالی تاگمون3در منطقهی گراند کبیلی4 الجزایر دیده به جهان گشود. پدرش پیش از تولد او ، در سال 1910، برای کار در معادن زغال سنگ به فرانسه رفته بود. او این واقعه و کودکیاش را در کتاب فرزند فقیر5 حکایت کرده است. این کتاب نقطه عطفی در رماننویسی شمال آفریقا محسوب می شود. مولود از 7 سالگی به دبستان رفت و با بورس تحصیلی به دبیرستان تیزی اوزو6 وارد شد. سپس در دانشسرای مقدماتی بوزارهآ7 واقع در الجزیره مشغول به تحصیل شد. در این هنگام با رمان نویس فرانسوی امانوئل روبلس8 آشنا شد.
در 1935، به عنوان معلم به زادگاهش باز گشت. در سال 1952 در 39 سالگی به عنوان ریاست تحصیلات تکمیلی فورناسیونال9 انتخاب شد. این آموزشگاه امروزه به لاربانات ایراتن10 شهرت دارد. سال 1957 طی جنگ آزادیبخش به الجزایر منتقل شد و در 1960 به کار در سرویس مراکز اجتماعی که برای امور آموزشی بنیاد گذاشته شده بود پرداخت. روز 15 مارس 1962، او و همه دوستان الجزایری و فرانسویاش که در جلسهای جهت پیشبرد اهداف فرهنگی در البیار11گرد آمده بودند، به شکل ناجوانمردانهای به دست یک کماندوی تروریست فرانسوی به قتل رسیدند. او هنگام مرگ 49 سال داشت و دارای هفت فرزند بود.
بدون شک آثار فرعون از پرخوانندهترین کتاب های ادبی شمال آفریقاست. کتاب نامهها12 و یادداشتهای روزانه13 او که در سالهای 62-1955 به نگارش در آمدهاند، در شناخت هر چند بیشتر انسان همیشه ناشناخته و خشونتستیز ما را یاری میکنند. رمان دوم او زمین و خون4مانند رمان پسر فقیر، مردم بیبضاعت کوهستانهای کبیل و شرایط سخت زندگی کارگران الجزایری را در اروپا توصیف می کند. فرعون بیشتر برای شناساندن هموطنانش به دیگران، برای آن که بگوید آنها هم مردمی مانند دیگرانند مینوشت. در کتاب سربالاییها وی با نقطه نظرات و ظرافت همیشگیاش در بیان روانشناسی تودهها کار دیگری را ارائه کرده است.
آثار وی عبارتند از:
1- پسر فقیر چاپ اول 1950، چاپ دوم 1954، انتشارات لوسوی، پاریس.
2- زمین و خون. 1953، انتشارات لوسوی، پاریس.
3- روزهای کبیلی15 چاپ اول 1954، چاپ دوم 1968، لوسوی، پاریس.
4- سربالاییها16 1957 ، انتشارات لوسوی، پاریس.
پسر فقیر
در این اثر مولود فرعون کودکی خود را در دهکده زادگاهش حکایت میکند.
او از خالههای خود که در همان کوچه ای که پدر و مادرش سکونت داشتند، سخن میگوید: خاله بزرگتر فورولو17 ، نام مستعار نویسنده در این کتاب، «خالتی18» و خاله دیگر «نانا 19» نام دارد. نویسنده در این گوشه از کتاب، ساختن ظروف سفالی را شرح میدهد. سفالگری اشتغال عمده زنها در بخشی از دهکدههای ناحیهی گراند کبیلی است.
خالههایم سروکارشان با خاک بود و حیاط کوچک خانه، همیشه پر از ظروف سفالی. در گوشهی حیاط نزدیک در، تودهای چوب انباشته بود که برای پختن سفال از آن ها استفاده میشد. کار سخت با خاک رس از فصل بهار آغاز میشد. «بایا20» و خالتی از کیلومترها دورتر،آن را با سبد به دهکده میآوردند. کلوخها، داخل حیاط در آفتاب خشک و سپس خرد و بسیار نرم میشدند. آنها با این خاک نرم خمیر میساختند و سبوها را از آن پر میکردند. بعد از دو روز خمیر سفت می شد. به از دست دادن رطوبت خمیر، اصطلاحاً میگفتیم: «آبش را خورده». آنگاه آن را به شدت ورز میدادند و تکههای ظروف سفالی شکسته را خرد کرده با آن مخلوط میکردند. اضافه کردن خردههای سفال سبب میشد تا خمیر تازه درز و شکاف پیدا نکند. پس از آن نوبت شکل دادن به خمیر می رسید.
خالــتی دامــن لباس عربی (گاندورا) خود را تا زانو بالا میزد، روسری خود را مانند دستار میبست. با بازوهای برهنه، تکههای بزرگ خمیر را روی سطح صافی قرار می داد و با سرعت قسمت پایین کوزه، دیگ یا بشقاب را مانند یک نان کلوچه گرد، شکل میداد. خالتی دقیق بود و به سرعت کار می کرد. میدانستم که این جور وقتها نباید با او حرف زد. نانا خندان و آرام خمیر را میان دستهای رنگ پریدهاش میگرفت. با انگشتهایش آن را به هم میمالید و بازی می داد، تو گویی نوازشش میکرد. سپس با انگشتان منعطف خود خمیر را به شکل لوله درازی در میآورد که همچون مار به حرکت در میآمد و چپ و راست میشد. هنگامی که در مییافت خمیر به اندازهی لازم درآمده است، از کار دست میکشید. آن را در اندازههای کوچکتر میبرید و با دقت به دور کلوچهای که خالتی درست کرده بود میچسباند. آن گاه با یک تکه تخته بسیار صاف خمیر را میکشید و تکهای از آن را که قسمت پایین جداره ظرف را میساخت صاف میکرد. سپس به ساختن کف ظرف بعدی میپرداخت و بعد یکی دیگر و دیری نمیپایید که به خواهرش میرسید.
چون حیاط کوچک بود آنها فقط ساختن سه یا چهار ظرف را با هم شروع میکردند.
نانا طرح اولیه آخرین ظرف را نریخته به اولین ظرف که دیگر کمی خشک شده بود میپرداخت. باز یک استوانه دیگر از خمیر که به طرح اولیه اضافه می شد و سپس به کمک تکه چوب، خمیر را صاف میکرد، میکشید، صیقل میداد، نازک میکرد و اضافههایش را میگرفت. جدارهها آهسته آهسته بالا میرفتند. بدین صورت دیگ یا کوزه ساخته میشد: با دست راست تکه چوب را میگرفت و داخل ظرف را شکل می داد و با دست چپ قسمت خارجی را میپایید. با نوازش دائمی، خمیر را وا میداشت تا شکل بگیرد. خالتی فقط قسمت پایین دیگ را نمیساخت. او هم مثل نانا خوب کار میکرد، اما به عقیدهی همه، کوزههایی که از زیر دست نانا بیرون می آمد صورت دیگری داشتند. این کوزهها بسیار متناسب و دارای خطوط هماهنگ بودند. گردن کشیده و تزئینات مخصوص سبب میشد تا زنان مشکل پسند روستا آنها را بر دیگر کوزهها ترجیح دهند. (قسمت اول از فصل ششم، کتاب پسر فقیر، انتشارات لوسوی، پاریس 1954).
یادداشتها
1- مولود فرعون در آثار دکتر علی شریعتی با نام «عمر مولود» شناخته میشود. در صفحه 188 از مجموعه آثار شماره 4 (بازگشت)، آمده است: عمر مولود، ادیب و متفکر بزرگی که در پرورش شخصیت ادبی و فکری کامو سهم بسیار داشت و در ادبیات و فرهنگ امروز فرانسه یکی از اقطاب بلامنازع و مرجع منتقدان و نویسندگان و شاعران فرانسه معاصر بود. او در این اواخر ریاست گروهی از دانشمندان الجزایری را بر عهده داشت که از طرف جبهه آزادیبخش الجزایر مامور پی ریختن انقلاب فرهنگی و احیای معنوی و سامان دادن به نظام تعلیماتی الجزایر بود. اما مسلسل به دستهای وحشی ارتش سری، ناگهان در تالاری که انجمن کرده بودند بر سرشان ریختند و همه را کشتند.
1 . Moloud Feraoun
2 . Tizi-Hibel
3 . Taguemont
4 . Grande Kabylie
5 . Le fils du Pauvre
6 . Tize-Ouzou
10 . Larba Nath-Iraten
11 . Elbiar
12 . Des Lettres
13 . Journal
14 . La Terre et le sang
15 . Jours de kaby lie
16 . Les chemins qui montent
17 . Fouroulou
18 . khalti
19 . Nana
20 . Baya
این عشق cet amour
این عشق
چنین ویرانگر
چنین شکننده
چنین لطیف
چنین بیفایده
این عشق
زیبا مانند آفتاب
بد مانند هوا
وقتی هوا بد است
این عشق
چنین واقعی
این عشق
چنین زیبا
چنین شاد
چنین شادیآفرین
و چنین خندهدار
لرزان از ترس مانند کودکی در تاریکی
و چنین مطمئن از خود
مانند انسانی آرام در آرامش شب
این عشق
که دیگران را به وحشت میاندازد
باعث حرف میشود
رنگ از رخسارشان میبرد
این عشق
به کمین نشسته
زیرا در کمینش بودهایم
رانده شده زخم خورده له شده به آخر رسیده انکار شده از یاد رفته
زیرا ما آن را راندهایم زخمی کردهایم له کردهایم به آخر رساندهایم از یاد بردهایم
این عشق
سر تا پا
هنوز همچنان زنده
غرق نور
ازآن توست
ازآن منست
این عشق
که همیشه تازه است
و هرگز دگرگون نمی شود
مانند یک گیاه
واقعی
مانند پرنده
پرحرکت
مانند تابستان
گرم و زنده
ما هر دو می توانیم
برویم بیاییم
از یاد ببریم
و به خواب برویم
و بیدار شویم
در کهنسالی رنج ببریم
بار دیگر به خواب رویم
مردن را به خواب ببینیم
برخیزیم
لبخند بزنیم و بخندیم
و باز جوان شویم
عشق ما
اینجا بمان
با سماجت تمام
زنده چون آرزو
بی رحم چون حافظه
احمق چون حسرت
لطیف چون خاطره
سرد چون مرمر
زیبا چون روز
شکننده چون کودک
با لبخند ما را نگاه می کند
و با ما سخن می گوید
بی آنکه کلامی به لب آورد
و من
به او گوش می سپارم
لرزان
و فریاد می زنم
فریاد می زنم برای تو
فریاد می زنم برای خودم
از تو به التماس می خواهم
به خاطر خودت
برای خودم
و برای همه آنهایی که عشق می ورزند
همه آنهایی که عاشق اند
آری
بر او فریاد می زنم
به خاطر تو
به خاطر من
به خاطر همه آنهایی که نمی شناسم
بمان
همانجایی که هستی
همانجایی که پیش از این بودی
بمان
تکان نخور
جایی نرو
ما که عاشقیم
فراموشت کرده ایم
تو فراموشمان مکن
در این دنیا تنها تو را داریم
مگذار سرد شویم
در آن روزهای دور نیز
هر کجا که باشد
نشانی از زندگی به ما ببخش
در گوشه خلوتی در بیشه زاری
در جنگل حافظه
ناگهان به پا خیز
دستمان را بگیر
و ما را نجات بخش
Cet amour
Si violent
Si fragile
Si tendre
Si désespéré
Cet amour
Beau comme le jour
Et mauvais comme le temps
Quand le temps est mauvais
Cet amour si vrai
Cet amour si beau
Si heureux
Si joyeux
Et si dérisoire
Tremblant de peur comme un enfant dans le noir
Et si sûr de lui
Comme un homme tranquille au milieu de la nuit
Cet amour qui faisait peur aux autres
Qui les faisait parler
Qui les faisait blémir
Cet amour guetté
Parce que nous le guettions
Traqué blessé piétiné achevé nié oublié
Parce que nous l'avons traqué blessé piétiné achevé nié oublié
Cet amour tout entier
Si vivant encore
Et tout ensoleillé
C'est le tien
C'est le mien
Celui qui a été
Cette chose toujours nouvelles
Et qui n'a pas changé
Aussi vraie qu'une plante
Aussi tremblante qu'un oiseau
Aussi chaude aussi vivante que l'été
Nous pouvons tous les deux
Aller et revenir
Nous pouvons oublier
Et puis nous rendormir
Nous réveiller souffrir vieillir
Nous endormir encore
Rêver à la mort
Nous éveiller sourire et rire
Et rajeunir
Notre amour reste là
Têtu comme une bourrique
Vivant comme le désir
Cruel comme la mémoire
Bête comme les regrets
Tendre comme le souvenir
Froid comme le marbre
Beau comme le jour
Fragile comme un enfant
Il nous regarde en souriant
Et il nous parle sans rien dire
Et moi j'écoute en tremblant
Et je crie
Je crie pour toi
Je crie pour moi
Je te supplie
Pour toi pour moi et pour tous ceux qui s'aiment
Et qui se sont aimés
Oui je lui crie
Pour toi pour moi et pour tous les autres
Que je ne connais pas
Reste là
Là où tu es
Là où tu étais autrefois
Reste là
Ne bouge pas
Ne t'en va pas
Nous qui sommes aimés
Nous t'avons oublié
Toi ne nous oublie pas
Nous n'avions que toi sur la terre
Ne nous laisse pas devenir froids
Beaucoup plus loin toujours
Et n'importe où
Donne-nous signe de vie
Beaucoup plus tard au coin d'un bois
Dans la forêt de la mémoire
Surgis soudain
Tends-nous la main
Et sauve-nous.
بالزاک و کمدی انسانی
انوره بالزاک /Honore de BALZAC در سال 1799 در شهر تور /Tour چشم به جهان گشود. او دوران کودکی و جوانی خود را در کتاب زنبق دره (le lys dans la vallee) شرح داده است. تحصیلات او در کلیسایی در شهر واندم /Vendomes نزد کشیش های شهر و سپس در پاریس به انجام رسید. خانوادهاش برای او پیشهای قضایی در نظر داشتند؛ با وجود این به او دو سال فرصت دادند تا لیاقت خود را در نویسندگی نشان دهد. او در این مدت تراژدی کرامول /Cromwell را نوشت. این کتاب که به شعر نوشته شده بود، مورد استقبال واقع نشد. او پس از این شکست به ادبیات پولساز (literature alimenteire) روی آورد و با نوشتن رمانهای عامهپسند (romans noirs) زندگی گذراند. در سال 1822 با زنی مسنتر از خود به نام مادام دوبرنی /Mma de BERNY که بالزاک برای او نام le Dilecta (محبوبم) را برگزیده بود آشنا شد. دوستی عمیق آنها تا واپسین دم زندگی ادامه یافت. این زن تا پایان عمر (۱۸۳۶) در تمامی سختی ها به او را یاری رساند. در سال 1825 بالزاک برای سامان دادن به وضع مالی خود به کار انتشارات روی آورد. چاپخانهای خرید. اما این تلاش بی ثمر جز سرخوردگی و غرق شدن هر چه بیشتر نویسنده در انبوه وامهایی که او را تا پایان عمر عذاب می داد نتیجهای نداشت. موفقیت ناگهانی رمان شوانها (les chouans) شکل زندگی او را دگرگون ساخت و سبب شد تا وی از آن پس زندگی سخت و لجوجانهی خود را آغاز کند. در سال 1832 به سیاست روی آورد، زمانی به طرف افکار آزادیخواهانه کشیده شد و کمی بعد جذب عقاید سلطنتطلبانه و مذهبی (کاتولیک) گردید. اما وامهایش او را وادار به نوشتن رمانهای پیاپی میکرد. تنها معدودی مسافرت، وقفههایی در کارش پدید آورد. مکاتبات او با مادام هانسکا /Mme Hanska - زنی لهستانی که نویسنده گاه با نام «بیگانه» از او یاد میکرد - از سال 1833 آغاز شد. بالزاک با او به سویس، لهستان و روسیه سفر کرد. در سال 1850 مادام هانسکا بیوه شد و تصمیم گرفت با نویسنده که از مدتها پیش دوست میداشت ازدواج کند. اما بالزاک که بیمار شده بود و توانش به پایان آمده بود چند ماه بعد در پاریس زندگی را بدرود گفت.
کمدی انسانی
کمدی انسانی/ le comedie humaine که ممکن است الهامی از کمدی الهی دانته باشد به نوشتههای بالزاک گفته میشود که خود آن را در سال 1841 برای مجموعهی آثارش برگزید. رمانهای بالزاک تا سال 1841 فاقد ارتباط لازم بود، بدین سبب تصمیم گرفت شخصیتهای رمانهایش را در داستانهای دیگر نیز مطرح کند ( این شیوه جالب توجه برای نخستین بار در دستنوشتههای رمان باباگوریو/ (le Pere Goriot مشاهده میشود: اژن ماسیاک/ Eugene de Massiac همان اژن دوراستیناک/ Eugene de Rastignac رمان قبلیاش، چرم ساغری (le Peau de chagrin) است.
بالزاک طرح اولیهی برگزیدن نام کمدی انسانی را برای آثار خود در نامهای که به مادام هانسکا نوشت مطرح کرد. سپس در مقدمههایی که فلیکس داون/Felix Davin بر آثار او مینوشت به اطلاع عموم رسید. طرح بالزاک دارای وسعت خارقالعادهای است. او در سال1845 طرحی را تدوین کرد که شامل 137 اثر میشد؛ آثار به نگارش در آمده یا در دست کار. (پس از مرگ تنها 91 اثر از او به جا ماند که شش اثر آن در فهرست تدوین شدهاش نبود).
کمدی انسانی را میتوان به بررسیهای اخلاقی و بررسیهای فلسفی طبقهبندی کرد.
شکل دیگر دستهبندی آثار بالزاک از این قرار است:
صحنههایی از زندگی فردی: در داستان گوبسگ/Gobeseck
صحنههایی از زندگی شهرستانی در داستان اژنی گرانده/ Eugenie Grandet
صحنههایی از زندگی در پاریس باباگوریو/ le Pere Gorio
صحنههایی از زندگی سیاسی کاری سرّی/ Une tenebreuse affaire
صحنههایی از زندگی نظامی شوانها/ les Chouans
صحنههایی از زندگی روستایی روستاییان/ les Paysans
به عقیده ژفروآ سن هیلر/ Geoffroy Saint-Hilaire نویسندهی ناتورالیست 1844-1772، «بالزاک در نظر داشته دگرگون شدن انسان اجتماعی را تحت تاثیر محیط به تصویر کشد». والتراسکات/ Walter Scott 1832-1771 نویسندهی انگلیسی که ارزش رمان را تا سطح فلسفهی تاریخ ترفیع داد، میگوید: «بالزاک شیوهای خاص در داستانسرایی بنا نهاد اما دریغ که به پیوند میان آثارش آن گونه که داستان کاملی را شکل دهد نیندیشیده
بود.» او همچنین دربارهی آثار بالزاک میگوید: «[کار او] نوشتن تاریخ فراموش شدهی
عرف و آداب بود. او در این راه از مورخان بسیاری [شخصیتهای داستانی] سود جست و در عین حال تا سطح اندیشههای اخلاقی و فلسفی دربارهی حیات اجتماعی اوج گرفت».
بالزاک اشتغال خاطر خود را نسبت به مسألهی آموزش چنین بیان میکند: «من در روشنایی دو حقیقت جاودانه می نویسم: مذهب و سلطنت. دو ضرورتی که حوادث معاصر بیانگر آنها هستند.»
امروزه دیگر ارزش کمدی انسانی به معتقدات مذهبی و سیاسی آن نیست بلکه در غنای خارقالعادهای است که آثار وی راجع به درهمریختگی جامعه فرانسه از زمان انقلاب 1789 تا پایان سلطنت ژوئیه، از فروپاشی و سپس بازسازی جزئی سلسله مراتب قدیمی، قدرت پول، اوج بورژوازی، ظهور سرمایهداری نو، لذتجویی به عنوان عامل تباهی جامعه و جاهطلبی افسارگسیخته، در خود دارد.
روحیهی بالزاک، رمانتیک، افراط گرا و پرتباین است. او در تصویر کردن پدیدههای اجتماعی، همان قدر مهارت دارد که در ساختن نمونههای فردی. نمونههایی که قادرند با هویت حقیقی خود به رقابت برخیزند. بالزاک نوع تازه ای از رمان را به وجود آورد که به تصویر گری و توصیف واقعیت پرداخت. این واقعیت که به نام واقعگرایی ادبی (realism litteraire) شناخته شد برای چندین نسل به عنوان الگو باقی ماند. واقعگرایی ادبی همچون هالهای برای مدت زمانی، شکل اصلی هنر بالزاک را پنهان کرد. اما با اظهارنظرهای به موقع بودلر مورد توجه قرار گرفت. او میگوید: «شگفت آنکه این هالهی پر شکوه، او را از نظر بینندگان می پوشاند. به نظر من، ارزش اصلی کار او در مشاهدهاش نمود مییابد که نگرشی سودایی است. بدون رجوع به بالزاک، مسائل رمان را نمی توان بررسی کرد.»
نگاه بالزاک بسیار موشکافانه است. در مورد گوبسک رباخوار مینویسد: « او و خانهاش شبیه هم اند، مانند حلزون و خانهی صدفیاش». واقعگرایی بالزاک در این جا مبتنی بر پرداختن به شخصیت داستان از بیرون است. او برای خواننده، پیش از همه، پیکرهای مادی با شرح و بسط بسیار از جزئیات میسازد. لباسها، چهرهها و ... شخصیت را آشکار میکند. حتی نام هایشان بامعناست.
هنگامی که بالزاک کوچه و خیابان های شهری را به یاد نمیآورد، پیش از آغاز کار، نقشه آن شهر را مورد مطالعه دقیق قرار میداد.
در کمدی انسانی گونههای مختلفی از شهرستانیها و پاریسیها را میتوان یافت . منشهایی که به دقت رسم شده اند. این منشها به حدی دارای خصوصیتهای انسانی است که ارزش جاودانه مییابند. بالزاک به منشهای اغراقآمیز علاقهی خاصی دارد بخصوص به جاهطلبانی چون اژن دوراستیناک، لوسین دو روبامپره/Lucien de Rubempre و یا ماجراجویانی مانند وترن/ Vautrin.
در کمدی انسانی، بالزاک با طرح پول به عنوان وسیلهی فشار به جامعه و پستی های بسیار دیگر، با طرح سوداگریها و ورشکستگیها و ... بدبینی خود را بیان مینماید.
کمدی انسانی داستان آداب و رسوم و خصلتهای آدمی است که از خلال آن میتوان اجتماع را از نظر باز گذراند. بالزاک در این باره میگوید: «چنانکه جامعهی فرانسه، تاریخ نگار باشد من منشی آنم».
با وجود آشفتگیها و افراطیها، بالزاک با کمدی انسانی بنایی از هنر واقعگرایی به جای گذارد که با نوآوری و ژرفاندیشی و غنای رمانتیک، آن را برای تمام رماننویسهای معاصرش نمونه قرار داد.
«یک نسل، نمایشی است با چهار یا پنج هزار شخصیت برجسته؛ این نمایش کتابهای من است».
زنبق درِّه
در این داستان، بالزاک طبیعت زنانه و شاعرانهای را به تصویر میکشد. «مادام مرسف» شخصیتی الهام گرفته از دوستش «مادام دوبرنی» ، تعالی واقعی انسان را نشان می دهد. او به خاطر ایثار نسبت به خانواده و عشقی که به «فلیکس دوواندانس» دارد میمیرد. او تصور میکرد که میتواند آن مرد جوان را چون پسر خود دوست بدارد.
آرزوهای بر باد رفته
«لوسین دوروبامپره» شاعر جوان شهرستانی که میخواهد وارد دنیای روزنامهنگاری پاریس شود دچار شکستگیهای پی در پی میشود و خود را در سلولی که در آن زندانی شده به دار می زند.
باباگوریو
در پانسیون غمانگیز «مادام وکر» موجوداتی رنگ پریده و نحیف زندگی می کنند. اژن دوراستیناک دانشجوی فقیری که آرزو دارد ثروتمند شود. باباگوریو که به رنجی بزرگ مبتلاست. «مادام دوبوزه آن» دختر عموی راستیناک، راز باباگوریو را برای او آشکار میکند: او برای آن که دخترانش بتوانند ازدواج کنند به فلاکت افتاده است. «آناستازی» نجیبزاده «مسیو دو رستو» و «دلفین»، صراف یهودی «بارون توسنژان».
دامادهای باباگوریو حاضر نمی شوند او را ببینند، زیرا فقیر شده است. «وترن» به جوان
بلندپرواز معاملهای پیشنهاد میکند که او برادر «ویکتورین تای نر» را که فردی ثروتمند است بکشد تا راستیناک بتواند با او ازدواج کند. از طرفی راستیناک عاشق زن «بارون نوسن ژان» میشود. «وترن» محکوم خطرناک در همان روزی که مردی برادر ویکتورین را میکشد از آن کار صرف نظر می کند.
دو دختر باباگوریو میآیند تا از پدرشان یاری گیرند زیرا شوهرانشان از ماجرا خبردار
شدهاند. آنها وقیحانه با هم درگیر می شوند و پس از آن باباگوریو میمیرد. تنها راستیناک و دانشجوی پزشکی «بیانشون» آنجا حضور دارند.
اژنی گرانده
«مسیو گرانده» که سابقاً بشکهساز بوده، طی انقلاب، ثروت قابل ملاحظهای به دست میآورد. او همراه همسرش، که او را بسیار میآزارد، خدمتکارش «نانو» و دخترش «اژنی» که مطیع اوست، با خست زیادی زندگی میکند. اژنی دلباختهی پسر عمویش شارل میشود. پدر شارل پس از ورشکستگی خودکشی کرده است. اژنی تمام پساندازش را به پسرعمویش می دهد تا او بتواند برای تجارت به هند و چین برود. سکههای گرانبهای طلایی که پدرش یک به یک به او داده است. پدر گرانده متوجه موضوع میشود و از کوره در میرود. اما از ترس مطالبهی سهم ارث، مادرش با او آشتی می کند. سرانجام مادر میمیرد و پس از آن گرانده در میان پولها جان میسپارد. اژنی نامهای از شارل دریافت میکند که او ثروتمند شده و از روی مصلحت ازدواج کرده است. اژنی با «گرشوی» پیر ازدواج میکند و پس از بیوه شدن ثروتش را وقف امور خیریه مینماید و با فقر و تنهایی روزگار میگذراند.
